شعر
بر اوج گنبد گردون از ان بتابد مهر * كه يافت از تف قنديل مرتضى آلاو
و بقصر « 21 » نيز آيد :
اشترگاو
- زرافه بود .
ازدو
- [ به زاى معجمه و دال مهمله به وزن اردو ] در نسخهء ميرزا صمغى است كه حلوا از آن بپزند . اما آنچه به صحت رسيده آنست كه مطلق صموغ را از دو گويند .
اريو
- [ بضم همزه و كسر راى مهمله ] بمعنى كج و محرف باشد كه اريب و ريب نيز گويند .
مثالش پوربهاى جامى گويد « 1 » .
شعر
بريدن ميانت باره نكوست * زدن گردن تو به اريو به
آبو
- [ بضم باى موحده ] در فرهنگ بمعنى نيلوفر باشد . خواجه عميد لويكى « 2 » گويد :
شعر
صنعش ز سر كوه برو يا نده شقايق * در باغ دمانده لطفش سورى و آبو
انداو
- [ بفتح همزه و سكون نون و بعد از نون دال مهمله ] تره تيزك باشد و آن را كيكيز [ به زاى معجمه و مهمله « 22 » ] نيز گويند و اهل سيستان تره ميره خوانند و به عربى جرجير « 23 » گويند .
آو
- آب باشد . مثالش لطيفى فرمايد :
شعر
كى تواند كه همچو ماغ چكاو * بزند غوطه در ميانهء آو
ارغاو
- [ بفتح همزه و سكون راى مهمله و بعد از راء غين معجمه ] جوى آب باشد . كذا فى الادات . حكيم سوزنى گويد :
شعر
ز عشق دو رخ چون ارغوانت بر دو رخم * زهر دو ديده دو ارغاو خون شدست روان
و سيف اسفرنگى نيز گويد :
شعر
آنكه از عشوههاى او ارغاو * مىدهد تشنه را فريب سر او « 24 »
آوو
- [ بمد الف و فتح واو اول ] نام شهريست « 25 »
مع الهاء
آگشته
- [ بكاف فارسى به وزن آغشته ] محكم بسته باشد . شمس فخرى گويد :
بيت
گردن دشمن بزنجير بلا * انتقام او بكين آگشته است
و در فرهنگ [ بفتح كاف ] بمعنى آغشته و [ بكسر كاف ] بمعنى محكم بسته آورده و آكسته [ بسين مهمله ] را نيز به اين دو معنى آورده .
اروانه
- « 26 » دو معنى دارد ، در فرهنگ اول نوعى از شتر باشد . امير مختارى فرمايد :
شعر
« 3 » من بنده كه روى سوى ره « 4 » دارم * بىبختى « 27 » و بيسراك « 28 » واروانه
دوم نام گلى كه خيرى صحرائى گويند و چون آن را بخور كنند بوى گندهاى كه باشد زائل گرداند .
هامش
( 1 ) كلمهء گويد در « س » نيست .
( 2 ) « س » : لوبكى . ( در صفحهء 89 : لومكى )
( 3 ) اينجا تا پايان افتادگى نسخهء الف است .
( 4 ) « س » : تو .
( 21 ) يعنى : الاو .
( 22 ) يعنى : كيكيز و كيكير .
( 23 ) جرجرو و جرجير ، ترهتيزك .
( 24 ) سراو ، سراب
( 25 ) ظاهرا تصحيف آوه است .
( 26 ) در برهان هم با دال مهمله و هم با واو آمده است بمعنى خيرى برى و صحرائى .
( 27 ) بختى ، شتر قوى دراز گردن . . . متولد از عربى و عجمى ، منسوب به بخت نصر . ( منتهى الارب ) .
( 28 ) بيسراك ، شتر .