ارمين
- [ به راى مهمله و ميم . به وزن غمگين ] نام پسر چهارم كيقباد شاه برادر خرد « 1 » كيكاوس « 2 » .
مثالش حكيم فردوسى گويد :
بيت
چهارم كى ارمين كجا داشت نام * سپردند گيتى بآرام و كام
اردوان
- نام يكى از ملوك مشهور . مثالش شاعر گويد :
بيت
جهان مرده ريگست از هر دوان * اگر اردشير است اگر اردوان
آب سواران
- يعنى حباب و سواران آب نيز گويند . مثالش امير خسرو گويد :
بيت
آب كه او خيمه ز باران كند * دايرهء آب سواران كند
انجمن
- مجلس و مجمع باشد . مثالش فردوسى گويد :
شعر
بشادى يكى انجمن پر شگفت * شهنشاه گيتى زهازه گرفت
آگين
- همان آگن مرقوم بهر سه معنى .
« 21 » بمعنى اول و دوم سراج الدين « 3 » راجى گويد :
بيت
دواتت را ز مشك و عنبر آگين * جهان را كن ز خطت عنبر آگين
و بمعنى « 4 » دوم حكيم خاقانى نيز گويد :
بيت
زرين هماى چتر سپهرست بالشت * بىبال چون حواصل آگين چه ماندهاى
آسافزن
- [ بمد الف « 5 » و فتح سين مهمله و زاى معجمه و سكون فاء ] « 22 » آن آهنى باشد كه سنگ آسيا را به آن تيز كنند و آن را آژينه نيز گويند .
انديدن
- [ به وزن خنديدن ] بمعنى سخن به شك گفتن باشد .
آژگن
- [ به ژاء و كاف فارسيتين . به وزن تاب ده ] درى باشد مشبك كه از پس آن نگاه كنند .
الف كوفيان
- كنايه از چيزى كج باشد .
مثالش خلاق المعانى گويد :
شعر
عجم « 23 » و نقط ز زيبق و شنجرف « 24 » زد مرا * گردون كه كرد چون الف كوفيان تنم
و در مؤيد الفضلاء بمعنى قضيب آمده .
ايلخان
- نام ملوك مغول هر كه باشد .
آذربايجان
- نام ولايتى مشهور در معجم - البلدان اذربيجان به وزن عندليبان نيز تصحيح كرده و گفته كه آذربايجان « 6 » معرب آذر - بايگان است چه آذر ، آتش است و بايگان ، حافظ و خازن ، پس معنى آن بيت النار « 7 » حافظ النار باشد « 2 » . مثالش مولانا محتشم كاشانى گويد .
در تعريف اسب فرمايد :
شعر
راكب او در خراسان گر نهد پا در ركاب * پاى ديگر در ركاب آرد در آذربايجان
آشيان
- معروف و آن را شبكند « 25 » و بكند « 8 » « 26 » نيز گويند . مثالش عميد لومكى گويد :
هامش
( 1 ) « س » « ب » : خورد . ( متن از « ن » است ) .
( 2 ) از اينجا تا پايان مطلب از « س » تنهاست .
( 3 ) « س » :
سراج .
( 4 ) « س » : بمعنى .
( 5 ) دو كلمهء بمد الف از « س » است .
( 6 ) كلمهء آذربايجان از « س » تنهاست .
( 7 ) « س » : نيست النار .
( 8 ) « س » : بكندى ؟
( 21 ) يعنى بمعانى : امر به آگندن ، پر كردن - آنچه جوف جامه و غيره به آن پر كنند - اسم فاعل پر كننده .
( 22 ) در برهان قاطع اس افزون ( بفتح همزه و سكون فاء و زاى هوز بوا و نون زده ) آمده است به معناى مذكور در فوق .
( 23 ) عجم بضم اول ، نقطه .
( 24 ) شنگرف ، رنگ سرخ .
( 25 ) شبكند ، آشيان مرغان است كه جا و مقام مرغان باشد .
( برهان )
( 26 ) بكند ، جاى مرغان ، آشيان .