تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣

اسيرم آب -

به فتح اول و رابع و سكون ميم داروى چندى است كه اطبا در آب جوشانند و بدن بيمار را بدان شويند و آن را به عربى نطول خوانند و ظاهرا اين لغت با لغت اسيرم آب كه قبل از اين مذكور شد تصحيف خوانى شده و اللّه اعلم .

اسيوس -

به فتح اول و سكون ثانى و تحتانى مضموم به واو و سين بىنقطه زده به يونانى نمك چينى را گويند كه شوره باشد و باروت را از آن سازند و در هندوستان بدان آب سرد كنند و بعضى گويند سنگى باشد به غايت سست و به زردى مايل و چون نزديك زبان آورند زبان را بگزد و اگر آن را با آرد باقلا بر نقرس ضماد كنند نافع باشد .

اش -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى او واو را باشد كه ضمير غايت است همچو خانه‌اش و جامه‌اش يعنى خانهء او را جامهء او را .

اشاق -

به فتح اول بر وزن رواق غلام بچه و پسر ساده را گويند و به ضم اول به تركى كودك و طفل را خوانند .

اشام -

به فتح اول بر وزن طعام خوراك به قدر حاجت باشد كه به عربى قوت لا يموت گويند .

اشپشه -

به كسر اول و باى فارسى و فتح شين قرشت به معنى شپشه است و آن كرمكى باشد كه بيشتر در تابستان و هواى گرم در پوستين و نمد و سقرلاط و صوف و ديگر پشمينها و گندم و جو و ديگر غلها افتد و ضايع كند .

اشبو -

به فتح اول و ضم باى ابجد و سكون ثانى و واو جائى را گويند كه زغال و انگشت در آن ريزند .

اشپوختن -

به كسر اول و ضم باى فارسى بر وزن به فروختن به معنى پاشيدن باشد اعم از آن كه آب بپاشند يا چيز ديگر .

اشپيختن -

به كسر اول و ثالث بر وزن بگريختن به معنى اشپوختن است كه پاشيدن باشد مطلقا .

اشپيخته -

به كسر اول و ثالث بر وزن بگريخته به معنى پاشيده باشد و ترشح آب را نيز گويند .

اشتا -

به ضم اول و سكون باى ابجد به معنى شتاب و تعجيل باشد و به كسر اول هم آمده است .

اشتاب -

به ضم اول و سكون باى ابجد به معنى شتاب و تعجيل باشد و به كسر اول هم آمده است و به جاى حرف آخر واو هم گفته‌اند كه اشتاو باشد .

اشتاد -

به فتح اول بر وزن هشتاد نام روز بيست و ششم است از هر ماه شمسى و نام فرشته‌ايست كه موكل است بر وزن اشتاد و امور و مصالحى كه در آن روز واقع مىشود تعلق به او دارد و نيك است در اين روز حاجت خواستن و جامه پوشيدن و صدقه دادن و نام نسكى است از جمله بيست و يك نسك كتاب زند يعنى قسمتى است از بيست و يك قسم كتاب مذكور .

اشتالنگ -

به كسر اول و فتح لام و سكون نون و كاف فارسى به معنى شتالنگ است و آن استخوانى باشد كه در ميان بند پا و ساق پا واقع است و آن را بجول گويند و به عربى كعب خوانند و نوعى از قمار هم هست كه آن را با شش عدد بجول بازى كنند و آن را اشتالنگ بازى خوانند .

اشتاو -

به ضم اول و سكون واو به معنى اشتاب است كه شتاب و تعجيل باشد چه در فارسى با به واو و برعكس تبديل مىيابد .

اشترابه -

به ضم اول و فتح باى ابجد نوعى از جامه پشمين باشد و آن را اشتراوه نيز گويند به فتح واو بنا بر قاعدهء كلى .

اشترخار -

نوعى از خار است كه شتر آن را به رغبت تمام مىخورد و خار شترى همان است .

اشترخوار -

با واو معدوله به معنى اشترخار است كه خار شترى باشد و بعضى گويند نوعى از مار است كه آن را اشترخوار مىگويند و كنه را نيز گفته‌اند و آن جانوريست كوچك و خون‌خوار كه بر بدن شتر و گاو و خر و گوسپند بچسبد و خون از بدن آنها بمكد .

اشتردل -

به كسر دال و سكون لام بد دل و كينه دل را گويند و كنايه از مردمى است كه اين صفت داشته باشند و بعضى گويند كنايه از مردم بىدل و نامرد و ترسنده باشد .

اشترغاز -

با غين نقطه‌دار به الف كشيده و به زاى هوز زده بيخ درخت انجدان است و صمغ آن را انگوزه خوانند و بعضى گويند گياهى است كه بيخ آن را آچار سازند و معنى آن شوك الجمال است و عربان زنجبيل العجم خوانند تب ربع را مفيد باشد .

اشترك -

به فتح رابع و سكون كاف به معنى موجه