كارنگ -
به فتح ثالث بر وزن آهنگ به معنى صاحب طرب و چرب زبان و زبان و زبانآور باشد .
كاروان -
بر وزن ساربان معروف است كه قافله باشد و شتر و استر و خر الاغ را نيز گويند و راهگذر و مسافرى را نيز گويند كه جهت تجارت به جايى رود .
كاروانك -
به فتح نون و سكون كاف نام پرندهاى است گردن دراز و پيوسته در كنارهاى آب نشيند و به همين معنى به جاى واو دال هم آمده است و به عربى كروان گويند بر وزن رمضان .
كاروژول -
به ضم اول و زاى فارسى بر وزن چاروصول مطلق كارفرما را گويند و شخصى كه بر سر فعله و بنا و مزدور بايستد و ايشان را كار بفرمايد .
كاروگر -
به فتح كاف تازى بر وزن بال و پر به معنى پشت و پناه و مراد و مقصود باشد .
كاره -
بر وزن پاره به معنى پشتواره است و آن پشتهاى باشد كوچك از هيزم و علف و غيره كه بر پشت بندند .
كارى -
بر وزن لارى مبارز و جنگجو را گويند و شخصى كه از او كارها آيد .
كاريز -
با ثالث به تحتانى مجهول كشيده و به زاى نقطهدار جوى آبى را گويند كه در زيرزمين بكنند تا آب از آن روان شود .
كاز -
به سكون زاى نقطهدار خانهاى را گويند كه از چوب و نى و علف مانند خانهاى كه مزارعان و پاليزبانان بر كنار زراعت و پاليز سازند و بعضى جايى را گفتهاند كه در كوه و بيابان در زيرزمين به جهت گوسفند و خر و گاو و غيره بكنند و آن را به عربى مغازه خوانند و بعضى گويند صومعهاى باشد كه بر سر كوه ساخته باشند و به اين معنى با كاف فارسى هم آمده است و اصح اين است و صومعه در عربى خلوت خانه نصارى را گويند كه سر آن را بلند و باريك سازند و آلتى باشد كه باغبانان درخت را بدان پيرايش دهند يعنى شاخهاى زيادتى آن را به آن ببرند و درخت صنوبر صغار را نيز گويند و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است و سيلى و قفا زدن و گردنى را نيز گفتهاند و شاخهايى باشد از درخت كه صيادان كهنه و لته و چيزها بر آن آويزند و بر يك طرف دام بر زمين نصب كنند تا جانوران از آن رميده به جانب دام و دانه آيند و به معنى بادپيچ هم آمده است و آن ريسمانى باشد كه در ايام عيد و نوروز از شاخ درخت و امثال آن آويزند و زنان و كودكان بر آن نشينند و در هوا آيند و روند .
كاژ -
به سكون زاى فارسى به معنى لوچ باشد كه به عربى احول خوانند و درخت صنوبر صغار را نيز گويند .
كازرون -
بر وزن حاضرون نام شهرى و ولايتى باشد از فارس و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است .
كاژغر -
با زاى فارسى بر وزن و معنى كاشغر است و آن شهرى باشد از ماوراء النهر .
كازه -
به فتح زاى نقطهدار مطلق منزل و خانه را گويند عموما و خانهاى كه مزارعان از چوب و علف بر كنار زراعت سازند خصوصا و تالار و عمارت چوبى را نيز گويند و صومعه و خلوتخانهء نصارى را هم گفتهاند كه در سرهاى كوه سازند و علامتى باشد كه صيادان در كنار دام از شاخهاى درخت سازند و چيزها از آن آويزند تا صيد از آن رميده به طرف دام و دانه آيد يا خود در عقب آن پنهان شده دام را بكشند و سايبان را نيز گويند .
كاژه -
به فتح زاى فارسى خانه و منزل و مقام را گويند عموما و كمينگاه صياد را خصوصا .
كاژيره -
با زاى فارسى بر وزن و معنى كاجيره است و آن دانهاى باشد سفيد كه روغن از آن گيرند و آن را به عربى احريض خوانند و بعضى گويند احريض گل كاژيره است كه به عربى آن را عصفر و معصفر خوانند و بعضى گل آن را كاژيره مىگويند كه معصفر باشد و بعضى نبات آن را چه گل كاژيره و تخم كاژيره مشهور است .
كاس -
بر وزن طاس به معنى كوس باشد كه نقارهء بزرگ است و به معنى خوك نر هم آمده است كه جفت خوك ماده باشد و در عربى كاسه و پياله را گويند .
كاسان -
بر وزن آسان نام دهى باشد از نواحى سمرقند كه بر شمال اخسيكت واقع است .
كاسانه -
بر وزن جانانه مرغكى باشد سبزرنگ به سرخى مايل و در ولايت خوزستان بسيار است .
كاست -
بر وزن راست به معنى دروغ باشد كه عربان كذب مىگويند و ماضى كاستن هم هست يعنى كاهيد و كم شد .