رنگ كرده باشد .
از دهان مار برآمدن -
كنايه از راستى باشد كه هيچ كجى در آن نباشد .
ازرق -
با راى قرشت بر وزن ابلق نام خط چهارم است از هفت خط جام جم و در عربى رنگ كبود را گويند .
ازرك انديشه چكيدن -
كنايه از دقت كردن در فكر و انديشه باشد .
ازرميدخت -
با دال و خاى نقطهدار بر وزن سحر مىگفت نام دختر پرويز است كه لشكر به دو بيعت كردند و شش ماه ملك راند و نام شهرى نيز هست كه او بنا كرده است .
ازرنك -
بر وزن بدرنگ خيار با درنگ را گويند .
از زبان جستن -
كنايه از خطا و سهو كردن در گفتگو باشد .
از سر پا روان شدن -
كنايه از زود روان شدن و به تعجيل رفتن باشد .
از سردست -
كنايه از گفتن حرفى و سخنى باشد بىتأمل و فكر و زود ساختن كارى بىانتظار .
از شكم افتادن -
كنايه از مردن و از عالم رفتن باشد .
ازغ -
به فتح اول و سكون ثانى و غين نقطهدار آنچه از شاخهاى درخت ببرند و پيرايش دهند و آن را به عربى جلمه گويند .
ازغچ -
به فتح اول و سكون ثانى و كسر ثالث و جيم فارسى ساكن گياهى است كه بر درخت پيچد و آن را به عربى عشقه خوانند .
ازكات -
با كاف فارسى بر وزن بد ذات مردم بد دل و بد اندرون را گويند .
از كره رفتن -
كنايه از نابود و تلف شدن زرنقد و غيره باشد .
ازم -
به فتح اول و سكون ثانى و ميم به معنى فرزند باشد .
ازمل -
بر وزن جدول به معنى بسيار و كثير باشد و صدا و آواز را نيز گويند و به معنى همه و مجموع هم آمده است .
ازناو -
با نون و واو بر وزن غرقا و نام ناحيهايست از نواحى همدان .
ازناوه -
به فتح اول و واو به معنى ازناو است كه ناحيهاى باشد از نواحى همدان .
ازنب -
بر وزن مذهب به معنى رنجش باشد كه از رنجيدن است و در عربى فربه را گويند كه ضد لاغر باشد .
از نقش گورخار رستن -
كنايه از خارى و بىاعتبارى باشد .
ازورد -
با واو بر وزن شبگرد . دوائى است كه آن را به فارسى اندهقوقو گويند و به عربى حندقوقى خوانند اگر آب آن را بگيرند و با روغن بجوشانند و بر طفلى كه دير به حركت آيد بمالند زود به حركت آيد و جميع بادها را نافع است .
ازورى -
بر وزن سرسرى به لغت بربرى نام درختى است سطبر و خاردار پوست آن سرخ و گنده مىباشد در دوائى به كار برند .
ازهراك -
به فتحهاى هوز و راى بىنقطه به الف كشيده به كاف زده نام اصلى ضحاك ماران است .
ازيرا -
بر وزن نصيرا مخفف زيرا باشد كه از براى تعليل يعنى از براى اين و از اين جهت .
ازيز -
بر وزن تميز بانگ و فرياد و ناله را گويند .
ازيش -
بر وزن كشيش به معنى ازو و از وى باشد چنان كه گويند ازيش بستان يعنى ازو بگير و از وى بستان .
اژخ -
به فتح اول و ثانى و سكون خاى نقطهدار دانههاى سخت كه از اعضا بر مىآيد و درد نمىكند و به عربى ثؤلول گويند .
اژدر -
با دال ابجد بر وزن لشكر سر علم و رايت را گويند و مار بزرگ را نيز گفتهاند .
اژدرها -
بر وزن لشكرها به معنى مار بزرگ است كه اژدر باشد و هاى اژدرها جمع نيست بلكه جزو كلمه است و مردم شجاع و دلاور و خشمگين را نيز گفتهاند و پادشاهان ظالم را گويند عموما و ضحاك ماران را خصوصا و به معنى رايت و سر علم هم آمده است .
اژدها -
به معنى اژدر است كه مار بزرگ باشد و كنايه از مردم شجاع و قهرآلود هم هست و رايت و سر علم را نيز گويند و پادشاه ظالم و ضحاك ماران را هم گفتهاند .