تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
آرايش جهان هم گفته‌اند . 2 - آيين جمشيد 3 - اورنگى 4 - باغ شيرين 5 - تخت طاقديسى 6 - حقه كاوس 7 - راه روح 8 - رامش جان و آن را رامش جهان هم خوانده‌اند 9 - سبز در سبز 10 - سروستان 11 - سروسهى 12 - شادروان مرواريد 13 - شبديز 14 - شب فرخ و فرخ شب نيز مىگويند 15 - قفل رومى 16 - گنج باد آورد 17 - گنج كاو و گنج كاوس هم به نظر آمده است 18 - گنج سوخته 19 - كين ايرج 20 - كين سياوش 21 - ماه بر كوهان 22 - مشك دانه 23 - مرواى نيك 24 - مشك مالى 25 - مهربانى و آن را مهرگانى هم گفته‌اند 26 - ناقوسى 27 - نوبهارى 28 - نوشين باده و باده نوشين هم به نظر آمده است . 29 - نيم روز 30 - نخجير كانى و شيخ نظامى در خسرو و شيرين ذكر اينها كرده است و سه نام از اينها را كه آيين جمشيد و راح و روح و نوبهارى باشد نياورده اما چهار نام ديگر كه ساز نوروز و غنچه كبك درى و فرخ روز و كيخسروى باشد آورده است و چون براى هر يك بيتى فرمود بنا بر آن مىيابد كه سى و يك لحن باشد حال آنكه سى لحن مشهور است اللّه اعلم .

سيلك -

به فتح ثالث بر وزن كيلك به معنى سيكك است كه كرم گندم ضايع كن باشد و به ضم ثالث هم گفته‌اند و به معنى زردى روى غله‌زار هم به نظر آمده است .

سيله -

با ثانى مجهول بر وزن حيله مطلق گله و رمه را گويند از اسبان و آهوان و گوسفندان و گاوان و امثال آنها و به زبان هندى بافتهء ريسمانى باشد شبيه به ململ و بيشتر در ولايت دكن شود و آن را شيله با شين نقطه‌دار نيز گويند .

سيلى -

بر وزن فيلى آن است كه انگشتان دست را راست كنند و به هم بچسبانند و تيغ‌وار بر گردن مجرمان و گناهكاران و بىادبان زنند و اينكه طپانچه را سيلى مىگويند غلط است .

سيم -

به فتح اول و ثانى بر وزن بقم چوبهايى است كه برزيگران بر دو طرف چوبى كه بر گردن گاو زراعت گذارند بندند و به كسر اول بر وزن جيم نقره را گويند و نام ماهى هم هست در مدار كه آن را شيم هم مىگويند با شين نقطه‌دار و بعضى گويند نام رودخانه‌اى است كه آن ماهى در آن رودخانه مىباشد و به معنى رمز و ايما و اشاره هم آمده است .

سيماب -

بر وزن بىتاب جيوه را گويند و معرب آن زيبق باشد و جزو اعظم اكسير است بلكه روح اكسير و روح جميع اجساد است و به معنى خيره و بىحيا هم آمده است .

سيماب آتشين -

به كسر باى ابجد كنايه از آفتاب عالمتاب است و سيماب آتشى هم مىگويند به حذف نون .

سيماب آتشين سر -

به فتح سين سعفص و سكون راى قرشت به معنى سيماب آتشين است كه كنايه از خورشيد عالم‌آرا باشد .

سيماب پا -

با باى فارسى به الف كشيده كنايه از مردم گريزپا باشد همچو غلام و طفلى كه از مكتب بگريزد .

سيماب در گوش -

كنايه از كسى است كه گوش او كر باشد و چيزى نشنود و ناشنوايى و كرى را نيز گويند .

سيماب دل -

كنايه از غردل باشد يعنى قحبه دل چه غر به معنى قحبه هم آمده است و مردم بىجگر و بىدل و ترسنده و لرزنده و واهمه ناك را نيز گويند .

سيماب شدن -

كنايه از بىقرار شدن و گريختن و ناپديد گرديدن باشد .

سيماذه -

با ذال نقطه‌دار بر وزن شيرازه نوعى از سنگ باشد كه به جهت صيقل‌كاريها به كار آيد و سنباده را نيز گفته‌اند .

سيماك -

بر وزن بىباك نام غلامى بوده است .

سيماهنگ -

با ها بر وزن مينا رنگ رستنى باشد دوايى و آن را به عربى قثاء البرى خوانند يعنى خيار صحرايى و قثاء الحمار همان است كه خيارزه سفيد باشد به روغن جوشانيده بر بواسير طلا كنند نافع است .

سيم بر -

به فتح باى ابجد و سكون راى قرشت اشاره به بدن سفيد است و به زبان گيلانى در سراى خود را گويند و در جاى ديگر مهمان خانه نوشته شده بود و كنايه از جوان هم هست كه در مقابل پير باشد .

سيمبر اسكار -

به فتح همزه و سكون سين بىنقطه