طفلى را كه شير دهد بميرد .
سياهپوش -
با باى فارسى بر وزن سياهگوش شبگرد و عسس و ميربازار و ميرشب را گويند و چاوش را نيز گفتهاند و آن كسى باشد كه پيشاپيش پادشاه دورباش گويد و اين جماعت در قديم به جهت هيبت و صلابت و سياست سياه مىپوشيدهاند و ماتمى و سوگوار و صاحب تعزيت را نيز گويند و شيربانان را يعنى جماعتى كه شير و ببر و جانوران درنده نگاه مىدارند هم مىگويند .
سياه بيد -
نوعى از بيد باشد .
سياه چرده -
به معنى سياه رنگ باشد چه چرده به معنى رنگ و لون هم آمده است .
سياه خانه -
معروف است كه خيمهء صحرانشينان باشد و كنايه از بندى خانه و خانه بىميمنت و بديمن هم هست .
سياهخانه وحشت -
كنايه از دنيا و روزگار باشد و كنايه از لحد و گور و قبر هم هست .
سياه دارو -
با دال بىنقطه به الف كشيده و راى بىنقطه به واو رسيده نام درخت تاك صحرايى است و آن را به عربى كرمة البيضا خوانند خوشه آن دهدانه بيشتر نشود و در اول سبز باشد و در آخر سرخ گردد و گل آن لاجوردى مىشود .
سياه دست -
با دال بىنقطه بر وزن سياهمست كنايه از مردم بخيل و رذل و ممسك باشد .
سياه سنگ -
با سين بىنقطه بر وزن سياه رنگ نام موضعى است در جرجان و چشمهاى است در آن موضع كه بهمن نام دارد اگر جمعى از آن چشمه آب بردارند و يك شخص از ايشان پاى بر كرمى كه در همان جا مىباشد بگذارد آب همه آن مردم تلخ مىشود .
سياهكار -
با كاف به الف كشيده و به راى قرشت زده كنايه از فاسق و فاجر و ظالم و محيل و گناهكار باشد و سياهكارى و فاسقى و بدبختى .
سياه كاسه -
به معنى سياهدست است كه كنايه از مردم بخيل و ممسك و رذل و بدبخت باشد .
سياهكرد -
به معنى سياهكار است كه كنايه از فاسق و فاجر و ظلم كننده و محيل باشد .
سياه گليم -
به كسر كاف فارسى كنايه از بدبخت و بىدولت و سيه روز باشد .
سياه گوش -
با كاف فارسى بر وزن سياهپوش جانورى است درنده كه سلاطين و امرا بدان شكار كنند .
سياه نامه -
با نون به الف كشيده و فتح ميم كنايه از عاصى و گنهكار و فاسق و بدكار و ظالم باشد .
سياه و سفيد فرق كردن -
كنايه از سواد داشتن يعنى مصحف و كتاب خواندن باشد .
سياهه -
به فتح ها تفصيل رخوت و اسباب و اسامى مردم و كتاب و امثال آن باشد و كنايه از زن بدكاره و فاحشه و قحبه هم هست .
سياهى ده -
به كسر دال ابجد و سكون هاى هوز به معنى شرمنده كن و خجلساز باشد يعنى شخصى كه مردم را در گفتگو شرمنده و خجل سازد و به معنى طاقت ده و آرايش ده و خلافت ده نيز آمده است و امر به اين معنى هم هست .
سيب -
بر وزن و معنى تيب است كه سرگشته و مدهوش و سرگشتگى در شغل و كار باشد و با ثانى مجهول به معنى ميوهاى است معروف و آن را به عربى تفاح خوانند .
سيب و تيب -
به كسر تاى قرشت اين لغت از اتباع است همچو تار و مار و خان و مان و امثال آن و به معنى سرگشته و متحير و مدهوش و حيران باشد و به معنى سرگشتگى در شغل و كار نيز هست .
سيپوس -
به فتح اول و ضم باى فارسى بر وزن كيموس در مجمع الفرس سرورى به معنى اسبغول و اسفيوش آمده است و آن را به عربى بذر قطونا خوانند .
سيبوسن -
با باى ابجد بر وزن پيمودن اين لغت هم در مجمع الفرس سرورى به معنى اسبغول آمده است و آن را به عربى بذر قطونا نامند .
سيبويه -
به فتح ياى حطى مخفف سيب بويه است كه بوى سيب باشد و به فتح واو نام فاضلى است مشهور گويند چون هر دو رخسارهء او به رنگ و ضيا مانند دو سيب بود بنابراين به اين نام موسوم گشت و بعضى گويند اين لغت عربى است .
سيبيا -
به كسر باى ابجد بر وزن كيميا به لغت سريانى نوعى از ماهى باشد در ناحيه بيت المقدس و