تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
پشت آدمى به هم رسد و به سبب آن پشت خم گردد .

بادگند -

به كسر ثالث و ضم كاف فارسى و سكون نون و دال ابجد بادى است كه در خصيهء مردم پديد آيد و به سبب آن خصيه بزرگ شود و درد كند و آن را به عربى فتق گويند .

بادگيسو -

به كسر ثالث كنايه از نخوت و تكبر و عظمت باشد مرزنان را چنان كه باد بروت مردان را .

باد مسيح و باد مسيحا -

كنايه از نفس على عليه السلام است كه مرده را زنده مىكرد .

بادمهره -

مهره مار است كه آن را از قفاى سر افعى برمىآورند و آن سياه‌رنگ مىباشد گويند اگر بر صوف سياه يا كبود مالند سفيد گردد و هر چند بشويند نرود و همچنان صوف داغدار بماند و امتحان آن به اين است و گزندگى مار را نافع است چون بر جائى كه مار گزيده باشد بگذارند فى الحال بچسبد و عوام مهره سفيدى را گويند به اندام بليله كه شاطران بر پاى خود بندند .

بادنج -

به كسر دال و سكون نون و جيم به معنى نارگيل است و آن را جوز هندى گويند .

بادنگان -

با كاف فارسى بر وزن و معنى بادنجان است و آن را به عربى حدق گويند و به اين معنى به جاى قاف جيم هم به نظر آمده است .

بادنوا -

به كسر ثالث و فتح نون و واو به الف كشيده صوت و نفس و خوانندگى و گويندگى را گويند .

باد نوروز -

به معنى بادبهار است و نام لحنى باشد از موسيقى .

باد و بيد -

به ضم ثالث و باى ابجد به تحتانى رسيده و به دال نقطه‌دار زده به معنى بىفايده و ناسودمند باشد .

بادودم -

به ضم دال اول و فتح دال دويم و سكون ميم غرور و تكبر و عجب و تجبر و خودستائى و خودنمائى باشد .

باد هرات -

باد شمال را گويند و آن از طرف مشرق است به جانب مغرب بر خلاف باددبور .

بادهرزه -

با زاى هوز بر وزن شاه پرده افسونى را گويند كه دزدان بر صاحب كالا بدمند تا خواب گران بر او مستولى شود .

بادى -

بر وزن شادى يعنى هميشه و دايم باشى و آنچه منسوب به باد باشد از فلكيات همچو برج جوزا و دلو و ميزان .

بادييج -

به سكون جيم چيزى باشد مانند ساق چاقشر كه آن را از پارچهء رنگين قلمى آجيده كنند و بيشتر شاطران و پياده‌روان بر پاى كشند .

باديهء غول -

كنايه از دنياى فانى باشد .

بار -

بر وزن كار چند معنى دارد 1 - پشتهء قماش و خروار و آنچه بر پشت توان برداشت 2 - نامى است از نامهاى خداى تعالى و به معنى بزرگى و رفعت و شأن و شوكت باشد 3 - رخصت و اجازت و راه دخول ملاقات و درآمدن پيش كسى باشد خصوصا 4 - كرت و مرتبت و نوبت و دفعه را گويند 5 - بيخ و بن هر چيز باشد 6 - مرادف كار است چنان كه گويند كار و بار 7 - جاى انبوهى و بسيارى چيزى همچو هندو بار و دريا بار و رود بار و جويبار و امثال آن 8 - بارنده را گويند همچو زلف مشكبار و ابر گهربار و امثال آن و امر به باريدن هم آمده است يعنى ببار و مختصر بيار هم هست 9 - حاصل درخت را گوين از ميوه و گل و غيره 10 - غشى كه در زعفران و مشك و غير آن كنند 11 - ديگدان و جاى گنده را گويند 12 - پرده و سراپرده و بارگاه باشد 13 - يار و دوست را گويند 14 - حمل زنان و حيوانات ديگر و پر كردن طبق از طعام باشد 15 - غم و اندوه و گناه بسيار باشد همچو بارگيرى محتسب بقال و نانوا و قصاب و امثال آنها را و دزد با بار گرفته 16 - انبارى را گويند كه به جهت قوت زراعت بر زمين كم زور ريزند 17 - سازهائى كه مطربان نوازند همچو قانون و طنبور و مانند آن 18 - آرد برنج و ارزن باشد و هنوز آن را صاف نكرده باشند 19 - نام دهى است از ولايت طوس 20 - آنچه با زر و نقره در گداز نهند 21 - آنچه نويسندگان نويسند 22 - هر چيز كه آن را خورند 23 - شاخ را گويند 24 - تكليف ما لا يطاق باشد .

باراب -

بر وزن و معنى فاراب باشد و آن ناحيه‌ايست مشهور و وسيع در ماوراء النهر و زراعتى را نيز گويند كه از آب رودخانه و كاريز حاصل شده باشد .

بارانى -

نام كلاهيست كه در روزهاى باران بر سر گذارند و هر چيز را كه به جهت منع باران پوشند نيز
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 115 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )