بادخانى -
بر وزن شادمانى نام چشمهايست در قريهء هوا كه يكى از قراى دامغان است گويند اگر اندك اندك چيزى مردار در آن چشمه افتد باد و طوفان به مرتبهاى شود كه آدم ببرد و اسب را بيندازد .
بادخن -
بر وزن بادزن رهگذر باد را گويند و بادگيردار را نيز گفتهاند چه خن به معنى خانه آمده است .
بادخوان -
با واو معدوله بر وزن شادمان كنايه از مردم هرزهگوى و خوشآمدگوى باشد و معرف را نيز گويند .
باد خورك -
مرغكى است سياه و كوچك و او پيوسته در پرواز مىباشد گويند غذاى او باد است و اگر در جائى نشيند ديگر نتواند برخاست و بعضى گويند ابابيل همان است .
بادخون -
به ضم رابع و سكون واو و نون راه گذر باد و خانهء بادگيردار باشد .
باددار -
با دال ابجد بر وزن خاكسار مردم بىتعلق و هيچ انگار باشد و مردم متكبر و صاحب غرور و برپا دو آماس كرده را نيز گويند و كنايه از مردم دنيادار هم هست و كسى را نيز گويند كه جن داشته باشد .
باد دبور -
به ضم باى ابجد و سكون واو و راى قرشت بادى باشد كه از ما بين مغرب و جنوب وزد .
باد در دست داشتن -
كنايه از غرور و تكبر داشتن باشد و كسى را نيز گويند كه انديشههاى فاسد كند .
باد در كف -
كنايه از بىماحصل و تهىدست و مفلس باشد و باد در كف داشتن بىماحصلى و مفلسى و تهى دستى باشد .
باد در مشت -
به معنى باد در كف است كه بىماحصل و تهيدست و مفلس باشد .
باد دژنام -
به كسر رابع و سكون زاى فارسى و نون به الف كشيده و به ميم زده غلبه و بسيارى خون را گويند در اعضا كه به سبب آن ريشها و دملها تولد كند .
باد دست -
مردم تهىدست و مسرف و هرزه خرج و تلف كننده را گويند .
باددم -
به فتح رابع و سكون ميم كنايه از كسى است كه خود را پر از باد نخوت و غرور كند و متكبر و متجبر نشيند .
بادران -
با راى قرشت بر وزن آسمان نام فرشتهايست كه باد را حركت دهد و از جائى به جائى برد و مردم متكبر و صاحب نخوت و طالبسرى و سرورى باشد و بادزن و مروحه را نيز گويند و فاعل و امر به اين معنى هم هست .
بادرس -
بر وزن دادرس خانهاى را گويند كه از چهار طرف آن باد آيد .
بادرم -
به ضم راى قرشت و سكون ميم بيهوده و تباه و از كار بازمانده را گويند و كارهاى بيهوده و عبث را هم گفتهاند و مردم رعيت را نيز گويند و به فتح راى قرشت هم به نظر آمده است .
بادرنگ -
به فتح رابع و سكون نون و كاف فارسى نوعى از خيار باشد كه خورند و ترنج را نيز گويند و آن ميوهايست كه پوست آن را مربا سازند و به معنى اسب جلد و تند و تيز هم آمده است و نوعى از گهواره باشد كه آن را بياويزند و طفل را در آن خوابانند و حركت دهند و بيمارى باشد كه به سبب غم و غصه خوردن عارض شده باشد و آن چنان بود كه در روده دردى و نفخى و قراقرى به هم رسد و ناف پيچش كند .
بادرنگ بويه -
بر وزن و معنى بادرنجبويه است و آن گياهى است كه عقرب را هلاك كند و امراض سوداوى و بلغمى را نافع باشد و بادرنجبويه معرب آنست و در عربى بقله اترجيه گويند .
باد رنگين -
كنايه از شعر و بيت است كه قصيده و غزل و قطعه و رباعى باشد .
بادرو -
بر وزن نازبو ريحانى است كه آن را بادرنجبويه گويند و نوعى از خيار است كه به عربى بادروج گويند و بعضى گويند بادرو ترهايست كه برگش به سپرغم مىماند و بوى ترنج مىدهد .
بادروج -
به سكون جيم گل بستان افروز باشد و بوئيدن آن عطسه آورد و گزيدن عقرب را نافع باشد و آن را به عربى ضومر و مفرح القلب المحزون خوانند و بعضى گويند ريحان كوهى است .
بادروزه -
به فتح زاى نقطهدار به معنى هر روزه باشد و خوراك و قوت هر روزه را نيز گويند و جامه