تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
كهنه و لباسى كه هر روز پوشند و چيزى را نيز گويند كه مردم را هميشه در كار باشد .

بادرونه -

به فتح نون بادرنجبويه را گويند و آن ريحانى است معروف .

بادره -

به سكون ثالث بر وزن پادشه سخن گفتن بىانديشه بود و تندى و تيزى در كارها را نيز گويند و به معنى پاچهء شلوار و تنبان هم هست و به اين معنى به فتح ثالث هم آمده است .

بادريس -

به كسر رابع و سكون تحتانى و سين بىنقطه چرم يا چوبى باشد مدور كه در گلوى دوك كنند به جهت آن كه ريسمانى كه مىريسند يك جا جمع شود و به عربى فلكه خوانند و بعضى تابى را گويند كه زنان به دوك دهند و نيز تخته گرد ميان سوراخى باشد كه بر سر چوب خيمه گذارند و به معنى بادزن هم آمده است .

بادريسه -

به فتح سين بىنقطه به معنى بادريس است كه آن چوبى يا چرمى باشد كه در گلوى دوك نصب كنند و كماج خيمه را نيز به مشابهت بدان بادريسه گويند .

بادريسه چشم -

كنايه از مردم يك چشم باشد كه به عربى اعور خوانند و كنايه از شيطان و دجال هم هست .

بادژ -

به كسر ثالث و سكون زاى فارسى سرخى مفرطى باشد مايل به بنفشى و كمودت و كدورت كه بر روى مردم عارض شود و سبب آن خون سوخته بود كه بر روى آدمى دود و بعضى گويند صفراى سوخته است و روى خداوند بادژ ، شبيه بود به روى كسى كه ابتداى علت جذامش باشد و بعضى اين علت را مقدمهء جذام مىدانند و بعضى گويند بادژ سرخ باد است و ورم خونى را نيز بادژ مىگويند و به معنى شراب لعلى هم آمده است .

بادژفام -

با فاى به الف كشيده و به ميم زده به معنى اول بادژ است و سرخى و بنفشى و كدورت و كمودت روى باشد .

بادژكام -

با كاف و معنى بادژفام است كه سرخى و بنفشى و كمودت روى باشد و بعضى آن را باد سرخ گويند .

بادزم -

به فتح باى هوز و سكون ميم كارهاى عبث و بىنفع را گويند .

بادژنام -

با نون بر وزن و معنى بادژكام است كه سرخى و بنفشى و كمودت روى باشد و شراب لعلى را گويند و صفرا را هم گفته‌اند .

بادزنه -

به فتح زاى هوز و نون بادزن را گويند و به عربى مروحه خوانند .

بادژوام -

با واو بر وزن و معنى بادژنام است كه سرخى به سياهى مايل و كدورت و كمودتى باشد كه در روى مردم به هم رسد .

بادزهر -

بر وزن و معنى فادزهر است كه عوام زهر گويند و به عربى حجر التيس خوانند و بعضى مهرهء مار را بادزهر گفته‌اند كه حجر الحيه باشد و اللّه اعلم .

بادزهره -

به فتح راى قرشت نام مرضيست و آن را به عربى خناق گويند .

بادسار -

بر وزن خاكسار به معنى سبك سير و رونده باشد و مردم سبك و بىتمكين و وقار را نيز گويند .

بادسخا -

به سكون ثالث و فتح رابع و خاى نقطه‌دار به الف كشيده كنايه از دنيا باشد و مردم صاحب همت و كريم طبع را نيز گويند .

بادسر -

بر وزن دادگر صاحب نخوت و گردنكش و متكبر را گويند .

بادسره -

به فتح راى قرشت نوعى از آزار باشد كه اسب را به هم رسد .

بادسرى -

به كسر راى قرشت و سكون ياى حطى عجب و تكبر كردن و مغرور و گردنكش بودن باشد .

بادسنج -

به فتح رابع و سكون نون و جيم مردم متكبر و خام طمع را گويند كه خيالها و انديشهاى باطل كنند .

بادش -

بر وزن خارش به معنى بادژ است و آن سرخى به سياهى مايل باشد كه در روى مردم به هم رسد و آن را بعضى سرخ باد مىگويند و بعضى مقدمه جذام مىدانند .

بادشفام -

بر وزن و معنى بادژفام است سرخى و كمودتى باشد كه در روى مردم به هم رسد .

بادشكام -

با كاف بر وزن و معنى بادشفام است كه سرخى به سياهى مايل روى مردم باشد .

بادشنام -

با نون بر وزن و معنى بادشفام است .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 113 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )