كنشتو : نباتيست كه در يمن و فرغانه رويد آن را « محلب « 1 » » خوانند .
[ فصل گاف « 2 » ]
گاو : بمعنى « گو « 3 » » باشد .
گو : چند معنى دارد اول مهتر و محتشم و مبارز و دلير باشد « 4 » . دوم مغاك باشد در جايگاهى بزرگ يا كوچك .
[ فصل ميم « 5 » ]
ما هو : چوبدستى « 6 » باشد .
منو : جنبش جهودوار بود هم بر جاى . بوشكور گفت : [ بيت ]
تو از من كنون داستانى شنو * بدين داستان بيشتر زين منو
مينو : بهشت [ باشد ] « 7 »
[ فصل نون « 8 » ]
نيو : دلير و مبارز باشد « 9 » .
نيرو : قوت باشد . [ بيت « 10 » . . . گفت ] :
به نيروى يزدان و حكم نپى * گرفته جهان را [ و ] كرده سخر « 11 »
نيسو [ نيشو ] : نيشتر [ باشد ]
[ فصل « 12 » هاء ]
هژو [ هزو ] : مرد دلير بود .
هشو « 13 » : هوش و مغز باشد .
هامش
( 1 ) - در طبرستان « محلب » نامند ( تحفهء حكيم مؤمن ذيل مادهء حب المحلب )
( 2 ) - د : فقط « گ »
( 3 ) - د : اول گو
( 4 ) - شاهد گو در وفائى براى معنى اول : [ حكيم فردوسى گفته : بيتاگرچه گوى سرو بالا بود * جوانى كند پير كانا بود] ايضا [ دقيقى گفته : بيتكرديم جان و دل را ( « لف 416 » : كردم روان و دل را ) را بر جان او نگهبان * همواره گردش اندر گووان بودند نگهبان گردان ( كذا - « لف » : همواره گردش اندر گردان بوندو گاوان )] ( 5 ) - د : فقط « ميم »
( 6 ) - د : چوب ديش ( كذا - متن از وفائى ) و رجوع به « باهو » شود . در « لف 329 » در حاشيهء لغت « غنجال » آمده : « در كتب مفردات حب الملوك را ما هو دانه ترجمه كردهاند »
( 7 ) - شاهد مينو در وفائى : فردوسى گفته : بيت[ گر ايدون كه آيد ز مينو سروش * نباشد در آن فروآرنده ( « لف 406 » : فرواورند و ) هوش ]( 8 ) - د : فقط « ن »
( 9 ) - شاهد نيو در وفائى [ فردوسى گفته : بيت[ چو طوس و چو گودرز و گشواد [ و ] گيو * چو گرگين و فرهاد و بهرام نيو ]( 10 ) - د : شاهد را ندارد
( 11 ) - شاهد نيرو در وفائى [ شيخ سعدى گفته : بيتدرختى كه اكنون گرفتست پاى * بنيروى مردى برآيد ز جاىورش همچنان روزگار هلى * بگردونش از بيخ برنگلى] ( 12 ) - د : فقط « ه »
( 13 ) - لغتى مقلوب در « هوش »