تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
بيت « 1 »
كلك تو همواره در آگين « 2 » بود * همچو صدف لجه درياى او
چون نامه مشك‌آگين بود ( كذا ) « 3 » آنين : بستويى « 4 » بود كه دوغ بدان زنند تا كره « 5 » ازو « 6 » جدا شود « 7 » . آهرمن « 8 » : ديو باشد « 9 » . آهون « 10 » : « نقب » باشد . دقيقى گفت : بيت « 11 »
حور بهشتى گرش ببيند بيشك * حفره زند تا زمين بسازد « 12 » آهون
آيين « 13 » : دو معنى دارد اول « عادت » باشد . حكيم انورى گفت : بيت « 14 »
تا زمين را طبيعت است آرام * تا زمان را گذشتن است آيين
دوم آرايش « 15 » بود « 16 » . ارغوان « 17 » : درختى است كه گل او « 18 » سرخ باشد . ارغنون « 19 » : سازيست كه مغنيان نوازند « 20 » . ارمان : حسرت خوردن باشد « 21 » . فردوسى گفت « 22 » : بيت « 23 »
بارمان و اروند مرد هنر * فراز آورد زر و گنج و گهر « 24 »
ارمغان : « 25 » آن بود كه چون شخصى از سفر آيد « 26 » هر كس را تحفه دهد و بعضى آن را سوغات « 27 » گويند . ( شيخ سعدى گفته : [ بيت « 28 » ]
بدل گفتم از مصر قند آورند * بر دوستان ارمغانى برند )
ارمون : آن سيم باشد كه پيش از مزد « 29 » بمزدوران « 30 » دهند .
هامش
( 1 ) - د : شاهد را ندارد ( 2 ) - ط : در اوكين ( 3 ) - اين شعر را در ديوان امير معزى مصحح مرحوم عباس اقبال نيافتم و در لغت‌نامه نيز ذيل لغت « آگين » نيامده است . وفائى هم آن را نقل كرده به همين ترتيب . ( 4 ) - ط : سبثوئى ( استاد دهخدا در حاشيه : سبوئى ) ( 5 ) - د : كر ( در حاشيه مانند متن ) ( 6 ) - ك : كه بدان دوغ تا روغن آورد ( 7 ) - شاهد « آنين » در وفائى [ طيان گفته : بيتسبو و ( « لف 372 » : سبوذ و ) ساغر و آنين و غولين * حصير و جاى روب و خيم و پالان] و رجوع بشاهد لغت « خيم » شود . ( 8 ) - ك : بمعنى ديو است ( 9 ) - شاهد « آهرمن » در وفائى [ حكيم انورى گفته : بيتخدنگهاى شهاب اندر آن شب شبه‌گون * روان چو نور خرد در روان آهرمن( اهريمن : ديوان انورى مصحح مدرس رضوى ) ] ( 10 ) - ط : اهوت / ك : « آهون - نيت عزم است » ( 11 ) - د / ك : شاهد را ندارد ( 12 ) - ط : بيارد ( متن از « لف 262 » ) ( 13 ) - ك : « آئين - اول عادت بود . دوم آرايش » ( 14 ) - د / ك : شاهد را ندارند ( 15 ) - د : « يش » در حاشيه به خط دهخدا ( 16 ) - شاهد « آيين » در وفائى [ امير خسرو ( دهلوى ) گفته : بيتآيين تو دل بردنست اى چشم خلقى سوى تو * خوى تو مردم كشتن است اى من غلام خوى تو] ( 17 ) - ك : اين لغت را ندارد . ( 18 ) - د : آن ( 19 ) - ك : « سازيست كه مغنيان نوازند » ( 20 ) - د : زنند ( 21 ) - ك : بود ( 22 ) - ك : گفته ( 23 ) - د : شاهد را ندارد ( 24 ) - وفائى بشاهد « ارمغان » آورده : [ « هندوشاه گفته : بيتمن اگرچه وصف انواع فضايل تو گويم * ز سراى ( ظ : بسراى ) اهل از من چه برم بارمغانى] ( 25 ) - ك : « ارمغان - عرب « عراضه » گويد و آن تحفه‌ايست كه چون از سفر آيند بمردم دهند » ( 26 ) - د : بيايد ( 27 ) - ط : سوقات . ( 28 ) - اين مثال فقط در « ك » آمده ( بوستان 6 ) . ( 29 ) - ط : مژد ( 30 ) - د : بمزدوار ( « ن » در حاشيه به خط دهخدا ) / ك : مزدور
صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 230 | محمد بن هندوشاه نخجوانى