بيت « 1 »
كلك تو همواره در آگين « 2 » بود * همچو صدف لجه درياى او
چون نامه مشكآگين بود ( كذا ) « 3 »
آنين : بستويى « 4 » بود كه دوغ بدان زنند تا كره « 5 » ازو « 6 » جدا شود « 7 » .
آهرمن « 8 » : ديو باشد « 9 » .
آهون « 10 » : « نقب » باشد . دقيقى گفت :
بيت « 11 »
حور بهشتى گرش ببيند بيشك * حفره زند تا زمين بسازد « 12 » آهون
آيين « 13 » : دو معنى دارد اول « عادت » باشد . حكيم انورى گفت :
بيت « 14 »
تا زمين را طبيعت است آرام * تا زمان را گذشتن است آيين
دوم آرايش « 15 » بود « 16 » .
ارغوان « 17 » : درختى است كه گل او « 18 » سرخ باشد .
ارغنون « 19 » : سازيست كه مغنيان نوازند « 20 » .
ارمان : حسرت خوردن باشد « 21 » . فردوسى گفت « 22 » :
بيت « 23 »
بارمان و اروند مرد هنر * فراز آورد زر و گنج و گهر « 24 »
ارمغان : « 25 » آن بود كه چون شخصى از سفر آيد « 26 » هر كس را تحفه دهد و بعضى آن را سوغات « 27 » گويند . ( شيخ سعدى گفته : [ بيت « 28 » ]
بدل گفتم از مصر قند آورند * بر دوستان ارمغانى برند )
ارمون : آن سيم باشد كه پيش از مزد « 29 » بمزدوران « 30 » دهند .
هامش
( 1 ) - د : شاهد را ندارد
( 2 ) - ط : در اوكين
( 3 ) - اين شعر را در ديوان امير معزى مصحح مرحوم عباس اقبال نيافتم و در لغتنامه نيز ذيل لغت « آگين » نيامده است . وفائى هم آن را نقل كرده به همين ترتيب .
( 4 ) - ط :
سبثوئى ( استاد دهخدا در حاشيه : سبوئى )
( 5 ) - د : كر ( در حاشيه مانند متن )
( 6 ) - ك : كه بدان دوغ تا روغن آورد
( 7 ) - شاهد « آنين » در وفائى [ طيان گفته : بيتسبو و ( « لف 372 » : سبوذ و ) ساغر و آنين و غولين * حصير و جاى روب و خيم و پالان] و رجوع بشاهد لغت « خيم » شود .
( 8 ) - ك : بمعنى ديو است
( 9 ) - شاهد « آهرمن » در وفائى [ حكيم انورى گفته : بيتخدنگهاى شهاب اندر آن شب شبهگون * روان چو نور خرد در روان آهرمن( اهريمن :
ديوان انورى مصحح مدرس رضوى ) ]
( 10 ) - ط : اهوت / ك : « آهون - نيت عزم است »
( 11 ) - د / ك : شاهد را ندارد
( 12 ) - ط : بيارد ( متن از « لف 262 » )
( 13 ) - ك : « آئين - اول عادت بود . دوم آرايش »
( 14 ) - د / ك : شاهد را ندارند
( 15 ) - د :
« يش » در حاشيه به خط دهخدا
( 16 ) - شاهد « آيين » در وفائى [ امير خسرو ( دهلوى ) گفته : بيتآيين تو دل بردنست اى چشم خلقى سوى تو * خوى تو مردم كشتن است اى من غلام خوى تو] ( 17 ) - ك : اين لغت را ندارد .
( 18 ) - د : آن
( 19 ) - ك : « سازيست كه مغنيان نوازند »
( 20 ) - د : زنند
( 21 ) - ك : بود
( 22 ) - ك : گفته
( 23 ) - د : شاهد را ندارد
( 24 ) - وفائى بشاهد « ارمغان » آورده :
[ « هندوشاه گفته : بيتمن اگرچه وصف انواع فضايل تو گويم * ز سراى ( ظ : بسراى ) اهل از من چه برم بارمغانى] ( 25 ) - ك : « ارمغان - عرب « عراضه » گويد و آن تحفهايست كه چون از سفر آيند بمردم دهند »
( 26 ) - د :
بيايد
( 27 ) - ط : سوقات .
( 28 ) - اين مثال فقط در « ك » آمده ( بوستان 6 ) .
( 29 ) - ط : مژد
( 30 ) - د : بمزدوار ( « ن » در حاشيه به خط دهخدا ) / ك : مزدور