شجام : سرماى سخت باشد . دقيقى گفت :
بيت « 1 »
سپاهى كه نوروز گرد « 2 » آوريد * همه نيست كردش بناگه « 3 » شجام « 4 »
شيم « 5 » : دو معنى دارد : اول نام رودى است . دوم ماهى باشد و برود جيحون بسيار بود .
معروفى گفت :
بيت
مى بر آن ساعدش از جام همى سايه فگند * گفتى آن لاله پشيزستى « 6 » بر ماهى شيم « 7 »
فصل طاء « 8 »
طارم « 9 » : دو معنى دارد : اول كوشك بلند و ديدگاه بود . حكيم انورى گفت :
بيت
چرخ اگر پايگاه تو نبود * تا قيامت گسسته طارم باد
دوم تا به خانه باشد و « جوهرى » در « صحاح اللغه » آورده است كه : « طارم خانهء بلند باشد از چوب ساخته و پارسى معربست « 10 » » .
فصل غين « 11 »
غرم : براء مهمله ميش كوهى باشد « 12 » . عنصرى گفت :
بيت
تو شيرى و شيران « 13 » بكردار غرم * برو تا رهانى دلم را ز گرم « 14 »
غزم : بزاء معجم « هيبت » باشد . رودكى گفت :
بيت
شير غزم آورد و جست از جاى خويش * و آمد آن « 15 » خرگوش را الفغده « 16 » پيش
غژم : بژى بسه نقطه « 17 » صرهء انگور باشد كه شيره و تكس يعنى استخوان و تخم در ميان « 18 » وى باشد . بهرامى گفت :
بيت
بر گونهء سياهى چشم است غژم ( او ) * هم بر مثال مردمك چشم ازو « 19 » تكس
فصل فاء « 20 »
فام « 21 » : گونه باشد گويند : « لعل فام » و « زردفام »
هامش
( 1 ) - ك : اين مثال را ندارد
( 2 ) - ط : كه كردد ز كود آوريد ( متن از « لف 345 » )
( 3 ) - « لف » :
زناگه
( 4 ) - ك : اين مثال را اضافه دارد : [ نافعى گيلانى گفته :سرخ رويم ز وصل چون جام ( كذا ) * باده حلال است بوقت شجام] ( 5 ) - ك : « شيم - اول روديست . دويم ماهيست شول ماهى . »
( 6 ) - ط : سبزستى بر ماوشيم / ك : چو سبز است / متن از « لف 348 » و در اين كتاب در مصراع اول بجاى « جام همى » ، « ساتگنى » آمده است .
( 7 ) - شاهد شيم در وفائى [ انورى گفته : بيتسموم قهر تو با آب اگر عتاب كند * بشيزه داغ شود بر مسام ماهى شيم] و وفائى افزوده « اين بيت بهر دو معنى است »
( 8 ) - ك : فقط « الطا »
( 9 ) - ك : « طارم - كوشكى است بلند و ديدگاه را نيز گويند اما جوهرى در صحاح اللغه آورده كه طارم خانه باشد از چوب بلند ساخته و لفظ فارسى معرب است » و مثال را ندارد .
( 10 ) - در كتاب « صراح اللغه » تأليف جمال قرشى كه ترجمهء فارسى « صحاح اللغه » است ، ذيل كلمهء « طرم » آمده : « طارمة خانهء از چوب معرب طارم . » ( صراح اللغه طبع كانپور )
( 11 ) - ك :
عنوان را ندارد .
( 12 ) - ك : كوهيست
( 13 ) - ط : شيروان
( 14 ) - ك : بكردار شدم
( 15 ) - ط : وان آمد
( 16 ) - ك : آن فعل / « لفپد 138 » : آلفده
( 17 ) - ك : ندارد
( 18 ) - ط : كه در ميان
( 19 ) - ك : مردمك ديدهء تكس / « لفپد 138 » : مردمهء چشم ازو تكس
( 20 ) - ك : فقط « الفا »
( 21 ) - ك : « فام - گونه باشد چون لعل فام و سرخ فام »