فرخى « 1 » گفت :
بيت
هزار يك زان كاندر سرشت او هنرست * نگار و نقش همانا كه نيست در ارثنگ « 2 »
سيوم نام كتاب اشكال مانى است و اين اصح است . حكيم اسدى طوسى گفت : « در « 3 » لغت درى اين كتاب را همين يك نام ديدم و بدان كه در لغت درى حرف « ثاء « 4 » » جز « 5 » در ارثنگ « 6 » نيست « 7 » . پدرم گفت رحمه اللّه :
بيت
پردهء ظلمت برافگند از جهان نقاش نور * تا زمين چون آسمان بر صورت ارثنگ « 8 » شد
استرنگ « 9 » : يبروج الصنم است و آن نباتى باشد بر مثال مردم و به زمين چين رويد و نگونسار باشد و [ در ] بيخ او موى باشد ، نر و مادهء آن بهم پيوسته باشد ، دستها در گردن يكدگر و پايها محكم كرده نر را پاى راست بر پاى چپ ماده اوفتاده و ماده را پاى چپ بر پاى راست نر . چنين گويند هر كس آن صورت را از زمين بركند بميرد . بدين سبب عادت چنان بود كه هر كس خواهد آن صورت را حاصل كند گوشت پارهاى ببرد و آن پاره زمين را گرد بر كند ، بكند تا بجايى رسد كه آن را به غير از بيخ ضعيف در زمين نمانده باشد . بعد از آن سگى را كه تا دو سه روز گرسنه داشته باشند بياورند و ريسمانى در گردن او بندند و يكسر ديگر در آن بيخ ضعيف و گوشت پاره از آن نبات دور اندازند سگ « 10 » گرسنه بطمع آن [ كه ] گوشت در ربايد بقوتى تمام بجهد و آن نبات را با بيخ از زمين برآرد چون برآيد سگ در حال بميرد . بعضى گويند در آن سال بميرد . عسجدى گفت :
بيت
هند چون درياى ( خون شد ) چين چو دريا بار او « 11 » * ( زين ) قبل رويد بچين بر شبه مردم استرنگ « 12 »
( و سلمان ساوجى گفته :
[ بيت « 13 » ]
اى كه [ با ] مردمى ذات تو ديگر مردم * آنچنانند كه با مردم كامل سترنگ « 14 » )
هامش
( 1 ) - ط : شاعر ( متن از لف 261 ) و شعر در ديوان فرخى نيز آمده است
( 2 ) - ط : ارتنگ
( 3 ) - ط : درى
( 4 ) - ط : تا
( 5 ) - ط : حرد
( 6 ) - ط : ارتنگ
( 7 ) - [ « لف 261 » : « ارثنگ - كتاب اشكال مانى بود و اندر لغت درى همين يك ثاء ديدهام كه آمده است » و در حاشيه بنقل از لفن : « ارتنگ - كتابيست داراى اشكال مانى به صورت عجيب » و بنقل از لفچ : « ارتنگ - كتاب اشكال مانى است و اندر لغت درى بجاى تاء ثاء ديدم يعنى ارثنگ » و بنقل از لفس : « ارثنگ اشكال مانى است به صورت و اندر لغت همين يك نام ديديم اين كتاب را ( كذا ) ]
( 8 ) - ط : اردمك .
( 9 ) - ك : « استرنگ - يبروج الصنم است و آن نباتى باشد بر مثال مردم از ارض چين رويد نگونسار و در بيخ او موى باشد نر و مادهء او بهم پيوسته دستها در گردن يكديگر آورده بيخها و پايها در همديگر محكم كرده نر را پاى راست بر پاى چپ او باشد و ماده را پاى چپ بر پاى راست و چنين گويند كه هر كه آن صورت از زمين بركند در ساعت يا در ماه ديگر بميرد هر كس خواهد كه آن صورت حاصل كند گوشت پارهء برد و آن زمين را گرد بركند تا بجايى رسد كه بيخى ضعيف مانده باشد پس سگى كه دو سه روز بسته باشد و گرسنه باشد ريسمانى دراز در گردن او بندند و يكسر ديگر در آن بيخ ضعيف و گوشت پاره را دور اندازند سگ به قوت تمام بجهد آن نبات از زمين برآيد و آن را « سگ كن » نيز گويند سگ در حال يا در سال ديگر بميرد . »
( 10 ) - ط : سگى
( 11 ) - : چه دريا بار او
( 12 ) - اصلاح شعر از « لف 268 »
( 13 ) - اين مثال در « ك » آمده است
( 14 ) - ك : از مردم كابل ( متن از ديوان سلمان ) / شاهد استرنگ در وفائى : [ سوزنى گفته : بيتبىياد حق مباش كه بىياد كرد ( لغتنامه : بىياد و ذكر ) حق * نزديك اهل عقل چه مردم چه استرنگ]