ميغ : ابر بود « 1 » . فردوسى گفت :
بيت
چو « 2 » برق درخشنده از تيره ميغ « 3 » * همى آتش افروخت از هر دو تيغ
فصل واو « 4 »
ورغ : « 5 » دو معنى دارد « 6 » اول بند آب باشد « 7 » يعنى سد . فرخى گفت :
بيت « 8 »
دل برد و مرا نيز بمردم نشمرد « 9 » * گفتا كه چه سود است كه ورغ آب ببرد
دوم بمعنى نور باشد . شاعر گفت « 10 » :
بيت
گل را چه گرد خيزد از ده « 11 » گلاب زن * مه را چه ورغ « 12 » بندد از صد چراغدان
فصل ياء « 13 »
يالغ : « 14 » بمعنى « بالغ » است اعنى سروى كه از آن شراب خورند . عماره گفت :
بيت
بنشان بطارم « 15 » اندر ، مر ترك خويش را * با چنگ « 16 » سغديانه و با يالغ و كدو
يوغ : « 17 » آن چوبست كه بر گردن گاوان كشاورزى نهند و آن را « گاوان چفت » خوانند . بو شكور گفت :
بيت
ورايدون « 18 » كه پيش تو گويم دروغ * دروغ اندر آرد « 19 » سر من بيوغ
هامش
( 1 ) - ك : باشد
( 2 ) - ك : چه
( 3 ) - ط / ك : باران ز ميغ ( متن از لف 24 )
( 4 ) - ك : عنوان را ندارد
( 5 ) - ك : وزغ
( 6 ) - ك : ندارد
( 7 ) - ك : بود
( 8 ) - ك : اين مثال را ندارد
( 9 ) - ط : بسبب پارگى صفحه اين مصرع چنين خوانده مىشود : « دل برد و مرا نيز . . . دو شمرد ( متن از « لف 233 » )
( 10 ) - ك : گفته
( 11 ) - ط : ره
( 12 ) - ك : وزغ
( 13 ) - ك : عنوان را ندارد
( 14 ) - ك : « يالغ - بالغ باشد » و شاهد را ندارد
( 15 ) - « لف 236 » : بتارم
( 16 ) - ط : خيك ( متن از « لف » )
( 17 ) - « يوغ - آن چوبيست كه به گردن گاو بندند تا زمين كنده شود »
( 18 ) - ك . وريدون كه
( 19 ) - ط : آيد