دوم « 1 » بمعنى بار باشد گويند : « خروارى « 2 » جامه و پيلوارى زر و شتروارى غله » يعنى خربار و پيلبار و شتربار « 3 »
واتگر : پوستين دوز باشد . ابو العباس « 4 » گفت :
بيت
نهاده « 5 » روى به حضرت چنان كه « 6 » رو به پير * به تيم « 7 » واتگران آيد از در تيماس
وچرگر : چند معنى دارد « 8 » . . . . . ( مفتى باشد « 9 » ) .
زينبى « 10 » گفت :
بيت
بوسهء « 11 » نظرت حلال باشد بارى * حجت دارم برين سخن [ ز ] وچرگر « 12 »
و خشور : پيغمبر باشد . دقيقى « 13 » گفت : بيت
( يكى حال از گذشته ديگرى از نامده فردا * همىگويند پندارى كه و خشورند يا گندا
فصل ياء « 14 »
يار « 15 » : چون دو برادر را زن باشد زنان برادر را يار خوانند ) . رودكى گفت : [ بيت ] )
چه نيكو سخن گفت يارى به يارى * كه تا كى كشم از خسر ذل و خوارى « 16 »
ياور : يارىدهنده باشد . ( پدرم گفت : [ بيت ]
او تواند كه كند ياورى محتاجان * همه وقتى بگه شدت و هنگام رخا
و هم او گفت : [ بيت ]
خضروار شايد كه گيرند غربت « 17 » * ز خضراى نزهتگه « 18 » چرخ اخضر
كه دوران اين دايرهء بىسر و بن * همه ناكسان را شود يار و ياور )
هامش
( 1 ) - د : « ب »
( 2 ) - د : خروار
( 3 ) - ط : خروار و پيلوار و شتروار
( 4 ) - ك : ابو عباس
( 5 ) - د :
نهاد
( 6 ) - ك : مثال
( 7 ) - ك : بضع و اتكران آمد
( 8 ) - د / ك : ندارد
( 9 ) - فقط « ط » ندارد
( 10 ) - فرهنگ رشيدى : ابو حفص سغدى
( 11 ) - دهخدا در حاشيهء « د » : ( آيا « و سه » بمعنى شك آمده است ؟
بىوسه نظرت حلال باشد يارى ؟ با سكون راء نظرت ) / فروزانفر : [ ظ : « يكره نظرت حلال باشد » . . .
طبق حكم شرعى در خواستگارى بنا بر حديث النظرة الاولى لك و الثانية عليك . در « مقالات شمس » نيز اشاره به اين امر شده : « . . . واعظ رو بزنان كرد و گفت اى عورتان ميان شما كسى هست كه رغبت كند گفتند كه هست ، گفت تا برخيزد پيشتر آيد برخاست پيشتر آمد گفت رو باز كن تا ترا ببيند كه سنت اينست از رسول عليه السلام كه پيش از نكاح يك بار ببيند روى باز كرد ، گفت اى جوان بنگر ، گفت نگرستم ، گفت شايسته هست ، گفت هست . . . . . » ( زندگانى مولانا جلال الدين محمد مولوى چاپ دوم حاشيه ص 90 )
مرحوم ملا احمد نراقى گويد :عاشق ار بر رخ معشوق نگاهى بكند * نه چنانست گمانم كه گناهى بكندما بعاشق نه همين رخصت ديدار دهيم * بوسه را نيز دهيم اذن كه گاهى بكند ]( 12 ) - ك : مثال را ندارد
( 13 ) - ط : قال شاعر / ك : شاعر گفته
( 14 ) - ك : عنوان را ندارد
( 15 ) - ك :
اين لغت را ندارد / فروزانفر : ( شايد يايى باشد كه گاهى تبديل به « ج » شده مانند جهود و يهود و جوزف و يوسف و يارى و جارى )
( 16 ) - رجوع شود به لغت « يارى » در فصل ياء از « باب ياء »
( 17 ) - د : غربست ( متن از دهخدا )
( 18 ) - د : نزهتگهى ( متن از دهخدا )