كمان و بدست ديگر ريسمان گيرد « 1 » و بكشد چنان كه زه « 2 » كمان كشند و بتدريج سنگ و ريگ در آن تبره « 3 » زيادت مىكنند تا مبتدى به آسانى بركشيدن كمان « 4 » قدرت يابد . « 5 » حكيم انورى گفت : « 6 »
بيت
نه « 7 » منجنيق رسد بر سرش نه كشكنجير « 8 » * نه تير چرخ و نه سامان « 9 » بر شدن بوهق
و حكيم « 10 » سوزنى گفت :
بيت
كه كشد گويى « 11 » در شعر كمان « 12 » چو منى * من كه با قوت بهرامم « 13 » و با خاطر تير
من كمان را و خداوند كمال را بكشم * گر « 14 » خداوند كمان زال و كمان كشكنجير
( كشور : اقليم باشد . عنصرى گفت : [ بيت ]
ز بانگ بوق و هول كوس هزمان « 15 » * در افتد زلزله در هفت كشور
و امير معزى گفت : [ بيت ]
ملك شير ولى خسرو شمشيرزنى * شاه لشكر شكنى پادشه كشورگير
و امير خاقانى گفت : [ بيت ]
گويى اندر كشور ما بر نمىخيزد وفا * يا خود اندر هفت كشور هيچ جايى برنخاست « 16 »
) كفشير « 17 » : روى و مس باشد كه آن را با ارزيز و لحيم « 18 » بر هم بندند و در بعضى نسخها ارزيز [ را ] كفشير خوانند « 19 » ( و در تلفظ كسر شين را اشباع نكنند چنان كه عنصرى گفت : [ بيت ]
و ليكن روانم ز تو سير نيست * دلم چون دل تو بكفشير نيست )
كنجار : كسبه « 20 » باشد .
كندور و كنور « 21 » : بفتح كاف ظرفى باشد بزرگ مانند خم كه ( از گل و سرگين كنند و ) غله را در آن ريزند و ببعضى « 22 » از زبانها « كند « 23 » لوله » گويند و بولايت آذربايجان « 24 » « كندو » خوانند . رودكى گفت :
بيت
از تو دارم هر چه در خانه خنور « 25 » * وز تو دارم نيز گندم در كنور
هامش
( 1 ) - ط : كرد / د : « گيرد » ندارد
( 2 ) - د : « زه » ندارد
( 3 ) - د : توبره
( 4 ) - د : « كمان » ندارد
( 5 ) - ك : بر ديگر سر چوب توبرهء و بدست گيرند و بكشند و بتدريج سنگ در مخلع زيادت كنند تا مبتدى به آسانى بر كمان كشيدن قدرت يابد
( 6 ) - ك : گفته
( 7 ) - ط : به
( 8 ) - ك : كشكتكير
( 9 ) - ك :
بسامان
( 10 ) - د : « حكيم » ندارد
( 11 ) - د : « گوئى »
( 12 ) - د : كمانى
( 13 ) - ط : كه
( 14 ) - ك :
مثال را ندارد
( 15 ) - د : هر زمان ( در حاشيه : هزمان )
( 16 ) - د : هيچ جاى برنخواست ( در حاشيه :
هيچ جائى برنخاست )
( 17 ) - ك : « كفشير - آلت معين از روى است جهة كشيدن اطعمه »
( 18 ) - ط : مارو لجيم ( فروزانفر : « بلحيم ، ظ » )
( 19 ) - ط : كفشير ارزير خواند
( 20 ) - ط : كيسه / ك : « كسبه باشد و آن عصير روغن الحل ( ؟ ) يعنى كنجيد است » / فروزانفر : « اصلش : كشب » ( محيط المحيط )
( 21 ) - ك :
« كندور و كنور - بضم كاف رعد مهيب باشد كه از آسمان آيد » و مثال را ندارد ( معنى لغت بعدى را براى اين لغت آورده ) / فروزانفر : ( در بشرويه آوندى است از گل كه مقطع آن به شكل نيمكره است متكى بر چهار پايهء گلين با حلقههاى گل به شكل استوانه سازند و در آن نيمكره سوراخى است كه آن را با پارچه و كهنه مىبندند و برنج و غله در آن ريزند و هرگاه بخواهند غله را بردارند پارچه كهنه را مىكشند . نيز در بشرويه « كندو » گويند )
( 22 ) - ط : بعضى
( 23 ) - د : كندوله
( 24 ) - د : ادربيجان
( 25 ) - ط : جندر