كنور : بضم كاف رعد باشد .
كهنبار « 1 » : خانه بود .
كوكنار « 2 » : خشخاش بود با پوست رسته . فرخى گفت : [ بيت ]
كوكنار از بس « 3 » فزع داروى بيخوابى شود * گر برافتد سايهء شمشير او بر كوكنار )
كوير « 4 » : زمين شوره باشد .
كيار : كاهلى « 5 » باشد . ( رودكى گفت : [ بيت ]
مرد مزدور اندر آغازيد « 6 » كار * پيش او دستان همى زد بىكيار ) « 7 »
كياجور : دانا باشد « 8 » .
فصل گاف « 9 »
( گاوسار : گرز باشد كه سرش چون سر گاو باشد . )
گنداور : مبارز و اسفهسالار و مردانه بود « 10 » .
فردوسى گفت :
بيت
همان ياره و تاج و انگشترى * همان تخت و آن طوق « 11 » گنداورى
گوهر « 12 » : دو معنى دارد : اول اصل و نژاد مردم باشد .
( حكيم انورى گفت :
[ بيت ]
اى بگوهر تا بآدم پادشاه * در پناه اعتقادت ملك شاه )
گيفر : « 13 » چند معنى دارد : اول « 14 » جز او مكافات ( باشد . پدرم گفت : [ بيت ]
سپاس جهاندار بگزار « 15 » و گرنه * بكفران نعمت كشند از تو كيفر )
دوم « 16 » نام قلعهايست كه كسى آن را نمىتوانست گرفت جهت آنكه بطلسم ساخته بودند و در بعضى ( از ) نسخها مسطور است كه شخصى گرو بست كه آن قلعه را بگشايد و معلاقى ساخت و در سر ريسمانى ( بست ) و بر « 17 » بارهء قلعه انداخت . سنگى بر بارهء « 18 » قلعه نهاده بود معلاق در آن محكم « 19 » شد . مرد آهنگ كرد كه بر بالاى « 20 » قلعه رود چون دو سه گزى بالا « 21 » رفت آن سنگ در افتاد « 22 » و بر سرش آمد و هلاك شد « 23 » بعد از آن هيچكس ( ديگر ) آهنگ آن قلعه نكرد و بعضى گويند كه « 24 » كيفر نام آن سنگست كه معلاق درو سخت « 25 » شد و بر سر آن « 26 » مرد
هامش
( 1 ) - ك : « كمنار ( ظ : كهنبار ) خانه و منزل باشد »
( 2 ) - فروزانفر : « كوك انار ميوهء بيضى شكل علف خشخاش است كه خشخاش در درون آن قرار دارد و ترياك از آن گيرند
( 3 ) - د : پس ( در حاشيه از بس فزع داروى )
( 4 ) - ك : « كوپر ( ظ : كوپر ) شوره باشد »
( 5 ) - د : كامل
( 6 ) - د : آغازند
( 7 ) - د : كبد
( 8 ) - ك : « دانا باشد و عرب فطنت گويد و السلم »
( 9 ) - ك : عنوان را ندارد
( 10 ) - د :
« سفهسالار و مردانه و ميارز بود »
( 11 ) - ك : « گنداورا - سپهسالار و مرد دلاور باشد » و مثال را ندارد
( 12 ) - ك : « گوهر - اول اصل و بنياد مردم است دويم بدل كردن و عوض دادنست »
( 13 ) - در فرهنگهاى ديگر با كاف تازى ضبط شده / ك : « گيفر - اول خبر [ ظ : جزا ] و مكافات باشد . دوم اسم قلعهايست كه آن را از طلسم ساختهاند و نتوان گرفت سيوم پشيمانيست . چهارم تغاريست كه ماست در آن بندند پنجم نهر آب را گويند » و امثله را ندارد
( 14 ) - د : « 1 »
( 15 ) - د : بگذار
( 16 ) - د : « ب »
( 17 ) - ط : ساخت و يك ريسمانى بر پارهء قلعه
( 18 ) - ط : پاره
( 19 ) - د : سخت
( 20 ) - د : « بالاى » ندارد
( 21 ) - د : گز
( 22 ) - ط :
آن سنگها برافتاد
( 23 ) - د : بر سر مرد آمد و او را بشكست
( 24 ) - د : « كه » ندارد
( 25 ) - د : سنگست معلاق در آن سوخت
( 26 ) - د : « آن » ندارد