تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
آمار : « 1 » استقصاء بود . ( رودكى گفت : [ بيت ]
آنگهى گنجور مشك آمار كرد * تا مر او را زان بدان بيدار كرد « 2 »
آهار : « 3 » چيزى باشد كه بر « 4 » جامه يا كاغذ « 5 » مالند تا رنگ و صيقل گيرد . عنصرى « 6 » گفت : بيت
سوار بود بر « 7 » اسبان چو شير بر سر كوه * پياده جمله به خون داده جامه را آهار
( و لامعى گفت : [ بيت ]
الماس كرده چنگ را خوش كرده دل نيرنگ را * آهار داده سنگ را از كشتن شيران بدم )
آور : « 8 » يقين باشد يعنى راست . [ فرخى گفت : بيت ]
گروه ديگر گفتند نى كه اين بت را * بر آسمان برين بود جايگاه‌آور
اختر : دو معنى دارد : 1 - فال « * » باشد . ب - ستاره بود . عنصرى گفت : [ بيت ]
ملك چو اختر و گيتى سپهر و در گيتى * هميش « 9 » بايد گشتن چو بر سپهر اختر
اخگر : آتش‌پاره باشد چون به روى زنند زكال شود . عسجدى گفت : [ بيت ]
اخگر هم آتش است و ليكن نه چون چراغ * سوزن هم آهن است و ليكن نه چون تبر
استوار : چند معنى دارد : 1 - محكم و ثابت باشد . پدرم گفت : بيت
سه فرع گشت مواليد و دست قدرت او * بر آن سه فرع بناهاى استوار نهاد
ب - امين و معتمد بود . حكيم سنائى گفت : [ بيت ]
اين نه شرط مؤمنى باشد كه در ايمان او * حق همى خائن نمايد خاك و سرگين استوار
و در ولايت خوارزم و ماوراء النهر و اصفهان و عراق عادت چنان باشد كه بر هر ديهى شخصى را كه بامانت و اعتماد مشهور باشد امين گمارند و او را استوار گويند و آن شغل را استوارى خوانند و استوار غير رئيس باشد . ) اسكدار : « 10 » آن بود « 11 » كه پيكان آسوده بر راه در مواضع معين « 12 » بنشانند جهت رسانيدن « 13 » نامه و اعلام و اخبار و احوال و هر پيكى « 14 » را مقرر باشد كه چه مقدار مىبايد رفت . چون هر يك به ديگرى رسد نامه به دو « 15 » دهد « 16 » و ( آن ) ديگرى به ديگرى « 17 » ( برين ترتيب تا زودتر نامه برسد و باشد كه ) در هر منزلى
هامش
( 1 ) - ك : اين لغت را ندارد ( 2 ) - ن . ل :« . . . . . خشكا مار كرد * مرد را از آن . . . . . . »استاد فروزانفر : « حاشيه صحيح است . » ( 3 ) - ك : اين لغت را ندارد ( 4 ) - د : در ( 5 ) - د : « يا كاغذ ندارد » ( 6 ) - « لف 144 » : عماره ( 7 ) - ط : سوار بودم ( 8 ) - ك : اين لغت را ندارد ( 9 ) - د : هميشه ( در حاشيه : هميش ) ( 10 ) - د : اسكذار / ك : « اسكدار - آنست كه پيك آسوده را بر موضع معين نشانند جهت رسانيدن نامه و راذ [ ظ : زاد ] نيز گويند » ( 11 ) - د : باشد ( 12 ) - د : معينه ( 13 ) - د : رسيدن ( 14 ) - ط : يكى ( 15 ) - ط : به او ( 16 ) - د : داد ( 17 ) - د : يك به ديگرى * جهانگيرى چاپ لكهنو ج 1 ص 273 « اختر - . . چهارم در فرهنگ محمد هندوشاه بمعنى فال مرقوم است »