باب راء ( از كتاب صحاح الفرس ) فصل همزه « 1 »
آبشخور : سرچشمه باشد و عرب آن را « منهل » گويد و « مورد » نيز گويند « 2 » ( « 3 » كمال الدين اسمعيل گفت : [ بيت ]
كى بآبشخور حكمت دل تو راه برد * كز گدايى « 4 » همه خود در دل تو نان گردد
آبگير : آبدان باشد از هر نوع . عماره گفت :
[ بيت ]
باد بهارى بآبگير برآمد * چون رخ من گشت آبگير پر از چين « 5 »
و سوزنى گفت : [ بيت ]
ريخت « 6 » از شاخ درختان از نهيب تير او * عيبهاى جوشن زر آبگون بر آبگير
آذر : آتش باشد . حكيم انورى گفت : [ بيت ]
ساغرش پر بادهء رنگين چنان آيد « 7 » به چشم * [ كز ميان آب روشن برفروزى آذرى ] )
آرزو : حريص باشد .
آژبر : دو معنى دارد : اول زيرك باشد . حكيم فردوسى گفت « 8 » :
بيت
سپه را « 9 » نگهدار و « 10 » آژير باش * شب و « 11 » روز با تركش و تير باش
دوم پرهيزكار بود « 12 » . ( دقيقى گفت [ بيت ]
ترا نخوانم جز كافر و ستمگر از آنك * بيد نمودن من كرده كار آژيرى
آستر : « بطانه » باشد كه بر صدره و قبا و غير آن كنند .
عنصرى گفت : [ بيت ]
عارضش « 13 » را جامه پوشيده است نيكويى و فر * جامهاى كان ابره از مشك است « 14 » و ز آتش آستر )
آغار : دو معنى دارد : اول « 15 » فرو شدن نم به زمين باشد « 16 » .
دوم « 17 » چيزى باشد بهم سرشته « 18 » ( و نم گرفته ) از آب يا از خون « 19 » . عنصرى گفت :
بيت
عقيق رنگ شدست اين زمين ز بسكه ز خون * به روى دشت و بيابان فرو شدست آغار
هامش
( 1 ) - ك : عنوان را ندارد
( 2 ) - د : نهل و مورد گويند / ك : منهل و مورد گويند
( 3 ) - داخل دو هلال فقط در « د » آمده است و از اين ببعد اين عبارت را در حاشيه تكرار نخواهيم كرد زيرا داخل هلالين ( ) عموما از « د » نقل شده و اگر از نسخهء ديگر افزوده گردد بدان اشاره خواهد شد .
( 4 ) - د : كزكد اين همه ( متن از دهخدا در حاشيهء نسخه )
( 5 ) - د : چمن
( 6 ) - د : رخت ( متن از دهخدا در حاشيهء نسخه )
( 7 ) - د : آمد
( 8 ) - ك : اول بمعنى دانا و زيرك باشد فردوسى گفت .
( 9 ) - ط : سپهدا
( 10 ) - ط : « و » ندارد
( 11 ) - ط : همه روز
( 12 ) - د : دوم پرهيزكار باشد از بديها
( 13 ) - د : عارضاش
( 14 ) - د : كان را برو مشك ( متن از دهخدا ) / « لف 148 » : « كان ابرهاش »
( 15 ) - د : ( 1 )
( 16 ) - د : باشد به زمين
( 17 ) - د : ( ب )
( 18 ) - ط : بهم پيوسته
( 19 ) - ك : « اول فرو شدن نم است دوم چيزيست كه بهم پيوسته باشد / عنصرى گفت :ز خون بدشت و بيابان فرو شده آغار * عقيق رنگ شده اين زمين بر امار ( كذا ) »