گيرد ، ناچار بايد گفت آن معنى جنس نخواهد بود . بهطور مثال گفته مىشود حيوان ، از آن جهت كه نسبت به انواع گونهگون ، جنس به شمار مىآيد ، بدون انضمام فصول و بدون دائر شدن بين انواع به هيچ وجه تحقق نمىيابد و قابل اشارهء عقلى نيز نيست . بنابراين ، وقتى ماهيت حيوان ، معقول واقع مىشود وجود عقلانى حيوان را هرگز نبايد جنس به شمار آورد ؛ زيرا وجود حيوان معقول چيزى جز مادهء عقلى نمىباشد ؛ و اين بدان جهت است كه وجود معقول ، از جهت اينكه وجود يافته است ، ناچار به شرط لا اعتبار مىشود . اين مسئله در نظر حكما و ارباب فن منطق روشن است كه گفتهاند تفاوت بين جنس و فصل و ماده و صورت تنها به اعتبار لا به شرط لا بودن تحقق مىپذيرد . جاى هيچگونه ترديد نيست كه مقصود حكما و ارباب فن منطق از اين سخن هرگز اين مسئله نيست كه تفاوت بين ماده و صورت در خارج ، و جنس و فصل در ذهن ، فقط به اعتبار لا به شرط و به شرط لا بودن است ؛ زيرا تفاوت بين جهان خارج و جهان ذهن يك تفاوت واقعى بين دو عالم است . در واقع بايد گفت تفاوت بين ذهن و خارج تفاوت بين دو نحوهء هستى است .
بنابراين ، بايد گفت مقصود حكما و ارباب منطق از اين سخن اين است كه معنى معقول در جهان ادراك ، از جهت اينكه يك وجود عقلانى به شمار مىآيد و به شرط لا اعتبار مىگردد ، ناچار مادهء عقلى خواهد بود ؛ ولى از جهت اينكه معنايى است لا به شرط و دائر بين انواع مختلف ، ناچار جنس منطقى به شمار مىآيد . در همينجا اگر كسى معنى معقول را به شرط شىء اعتبار نمايد و آن را به انضمام يك فصل مورد بررسى قرار دهد ، ناچار بايد آن را يك نوع متحصّل به شمار آورد .
به اين ترتيب بايد گفت معنى معقول اگر به شرط اعتبار گردد مادى عقلى خواهد بود ؛ و اگر لا به شرط اعتبار شود ، جنس منطقى خواهد بود ؛ درحالىكه اگر به شرط شىء و به انضمام فصل اعتبار شود ، نوع متحصّل به شمار خواهد آمد . حاج ملّا هادى سبزوارى در اين مورد مىگويد :
طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى ) — صفحة 218
مساهمون: اسماعيل ناظم
ص٢١٨