قسم اول ، يعنى تجدّد يك شىء ، همان معنى واقعى حركت است ؛ قسم دوم مقولهاى است كه حركت در آن واقع مىشود ، اعم از اينكه آن مقوله جوهر باشد يا عرض ؛ و قسم سوم عبارت است از موضوع حركت .
در باب موضوع حركت سخن بسيار گفته شده ، ولى موضوع حركت در جوهر جهان از نظر صدر المتألّهين و پيروانش چيزى جز هيولا ، كه به صورتى نامعين متحصّل است ، نيست . آنچه مورد تغيير و تبديل واقع مىشود ، خصوصيتهاى صورتهاى گونهگون است و آنچه موضوع اينهمه دگرگونىهاست ، همان هيولاى متحصّل به صورتى نامعيّن است .
اكنون كه تفاوت بين معانى سهگانه معلوم شد ، تعريف معنى حركت نيز به روشنى معلوم مىگردد ؛ زيرا تجدّد و نوبهنو شدن يك چيز ، همان خروج تدريجى شىء از مرحلهء قوّه به مقام فعل است . اين تعريف در باب حركت از قديم الايام مورد توجه فلاسفه بوده است ؛ ولى ارسطو و پيروانش اين تعريف را نپسنديدهاند و ايرادهايى بر آن وارد ساختهاند .
لازم به يادآورى است كه اين تعريف يا هرگونه تعريف ديگر براى معنى حركت ، فقط تعريفهاى لفظى يا شرح الاسم هستند و به هيچ وجه تعريف حقيقى به شمار نمىآيند ؛ زيرا اولا حركت يك معنى بديهى است كه معمولا به كمك حواس در انديشهء انسان حاصل مىشود ؛ ثانيا تعريف حقيقى بايد از جنس و فصل تركيب گردد .
جنس و فصل منطقى نيز بايد از ماده و صورت خارجى انتزاع شوند . درحالىكه حقيقت حركت در خارج نه ماده دارد و نه صورت . به اين ترتيب بايد گفت حركت ، از نوع ماهيات نيست و تحت هيچ مقولهاى از مقولات نمىتوان آن را محدود كرد . به همين جهت است كه مىبينيم حركت در مقولات مختلف وجود دارد و در هر مقولهاى از جنس همان مقوله خواهد بود ؛ يعنى در مقولهء جوهرى ، جوهر به شمار مىآيد و در مقولهء عرضى چيزى جز عرض نيست .
همان گونه كه گذشت ، ارسطو نظر فلاسفهء باستان را در باب حركت نپسنديده و به جاى آن مطابق نقل حكماى اسلامى تعريف ديگرى آورده است . به حسب اين
طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى ) — صفحة 194
مساهمون: اسماعيل ناظم
ص١٩٤