رجوع شود به « الهيولى » .
العنق
113 / 9
گردن مشتمل است بر خرز و نخاعى « 115 » كه در آن است و عضلاتى كه اكتناف دارند و دو منخر ( سوراخ بينى ) كه عبارتند از مرى ( سرخه ) و قصبة الريه .
الغاذية ( القوّة
. . . ) 104 / 15
از شعب قوّهء مخدومه است ؛ مانند قوّهاى كه به بدن غذا مىرساند و بدل آنچه را كه تحليل رفته است فراهم مىآورد .
الغدد ( دژينه
) 112 / 1
گوشت سستى است كه رنگ آن به سفيدى مىزند .
الغرض
86 / 2
آن چيزى است كه انجام دهندهء كار با كار خود قصد رسيدن به آن را دارد و هرگاه به آن رسيد كار تمام مىشود ، و فايدهء ذكر آن در آغاز كتاب اين است كه دانشجو اگر غرض كتابى را كه مىخواند نداند ، نمىداند كه در چه كار آغاز كرده و به سوى چه حركت مىكند و در چه نقطهاى بايد توقف كند .
الغشاء
111 / 16 « 116 »
غشا ( پرده ) چيزى است كه عضو با آن پوشيده شده تا اينكه عضو محفوظ بماند ، مانند دو غشايى كه در شكم است ، و فرق ميان غشا و طبقه اين است كه طبقه از جرم عضو است و غشا پوششى است كه آن را نگاه مىدارد و مىپوشاند .
الغضروف
111 / 15 « 117 »
فرق ميان عظم و غضروف اين است كه استخوان سختتر از غضروف است .
الفالج
( سست شدن دستوپاى ) 122 / 16 « 118 »
هامش
-موضوع اذا بالفعل جا قبولا * من حيث ما بالقوة هيولى
لاشتراك بين ما استعده * من صور فطينة و مدّة( 115 ) . نخاع - پشت مازه . هدايه ، ص 50 .
( 116 ) . آغشيه آن چيزى بود كه چون كرباس تنك بر پيوندها بود تا پيوندها را استوار دارد . هدايه ، ص 16 .
( 117 ) . غضروف - غژغر . هدايه ، ص 16 . غضروف جسمى است نرمتر از استخوان و سختتر از پى ؛ لختى انعطاف پذيرد ، يعنى بچسبد و پيوند پيها و عضلهها با استخوان به ميانجى غضروف نيك آيد تا پيوند عضله و پى نرم با استخوان سخت به تدريج باشد . اغراض ، ص 67 . غضروف چيزى است نرمتر از استخوان و سختتر از عصب . ذخيره ، ج 1 ، ص 30 .
( 118 ) . سكته فالجى بود به همهء تن و فالج سكتهاى بود به نيمهء تن . هدايه ، ص 257 . فالج كامل آن است كه آدمى از حس و حركت هر دو بيفتد . حاوى ، ج 1 ، ص 17 .