عضلهء ساق و دو پا امتداد پيدا كند آن را عرق النّسا خوانند .
العشاء
125 / 5 « 108 »
آن است كه چشم در روز ببيند و در شب نبيند .
العصب النّابت من الدّماغ و النخاع
111 / 3 « 109 »
آن عصبى است كه حس و حركت با آن صورت مىگيرد و آن را عصب ارادى و عصب مطلق نيز خوانند .
العصب النّابت من العضل
111 / 8
عصبى است كه از عضله برمىآيد و آن را از دو عصب ديگر ( عصبى كه از دماغ و نخاع برآمده و عصبى كه از استخوانها برآمده ) تركيب شده است و آن را « وتره » نيز خوانند .
العصب النابت من العظام
111 / 5
اين سختتر از عصبى است كه از دماغ و نخاع روييده و در آن حس و حركت ارادى نيست ؛ و آن را « رباط » نيز گويند ، زيرا استخوانى را به استخوانى ديگر ربط و پيوند مىدهد .
العضلة
111 / 14
عضله را گاهى گوشت ( لحم ) خوانند ، به جهت گوشتى كه در آن است ، و در حقيقت عضله گوشتى است كه عصب با آن مخلوط شده است .
العظّم
111 / 15
فرق ميان عظم ( استخوان ) و غضروف آن است كه استخوان سختتر از غضروف است .
العضو
108 / 8
عضو جزئى از جسمى است كه داراى نفس مىباشد و پارهاى از آن پيوسته و پارهء ديگر گسسته از جسم است .
العضو الآلى
109 / 4 « 110 »
عضو آلى ( ابزارى ) آن است كه كل و جزء آن در اسم و تعريف اختلاف دارند ؛ مانند « دست » كه
هامش
( 108 ) . علت شبكورى آنگاه بود كه روح باصره ستبرتر گردد و رطوبت جليدى به مزاج سردتر گردد تا چنان گردد كه چون آفتاب فرو شود بيش ( ديگر ) نبيند . هدايه ، 283 .
( 109 ) . عصب يعنى پى ؛ جسمى است نرم و ناگسلنده و ناشكنندهء نامجوف و دراز كشيده و بعضى پهن گسترده ، آلت حس است و آلت حركت . اغراض ، ص 68 . اصل عضله ، عصب است و عصب را به پارسى پى گويند و اين پى سه نوع است و هر نوعى را نزد طبيبان نامى است : يك نوع آن است كه از دماغ رسته است يا از نخاع كه خليفهء دماغ است ، آن را « عصب » گويند ؛ و دوم از سر استخوانها رسته است ، آن را « رباط » گويند ؛ و سيم از بيرون عضله رسته است ، آن را « وتر » گويند .
( 110 ) . آلى بدان خواندهاند كه هر اندامى از اين اندامهاى مركّبه آلتىاند مر فعل را ، چنان چون دستها را گرفتن و داشتن و كشيدن و سپوختن ، و پايان آلت نشستن و خاستن و رفتن از جاى به جاى . . . هدايه ، ص 37 .