چشم است .
الطّبايع الأربعة
94 / 13 « 96 »
رجوع شود به « الاسطقسّات الاربعة » .
الطبيعة
92 / 4 « 97 »
طبيعت از كلمات مشترك است و معانى مختلفى دارد از جمله : 1 . ذات و جوهر هر چيزى ؛ 2 .
صورت اجسام طبيعى كه آلى نيستند .
الطّبيعة الخامسة
94 / 14
همان افلاك و ستارگان است .
الطّبيعى
89 / 8
بخش طبيعى از فلسفهء نظرى ، همان علم اجسام است ؛ از جهت آنكه اجسام داراى طبيعت مىباشند و حركات و تغييرات و استحالت در آنها پيدا مىشود .
طراخسيس
124 / 4
يعنى حدت و نوعى از جرب چشم است .
الطّرش
125 / 14 « 98 »
نابود شدن حس شنوايى را گويند و كلمهء عربى نيست و درست آن است كه « صمم » گفته شود .
الطّرفة
124 / 13 « 99 »
نقطهء سرخى است كه در پوشش ملتحم از ريختن خون رگى كه بريده ، يا ضربهاى كه به چشم وارد شده پيدا مىشود .
طريطاوس
161 / 11 « 100 »
تب روز در ميان ( حمّى الغبّ ) .
هامش
- العين ، ص 80 . در شمارهء طبقات چشم اختلاف است . برخى آن را شش و برخى پنج و برخى ديگر سه دانستهاند ، و اين اختلاف در لفظ است نه در معنى . تذكرة الكحالين ، ص 14 .
( 96 ) . ناصرخسرو در ديوان ، ص 162 گويد :هركسى را ز جهان بهرهء او پيداست * گرچه هر چيزى زين طبع چهار آيد( 97 ) . طبيعت در سخن بقراط بر چهار وجه به كار برده شده است : 1 . مزاج بدن ؛ 2 . هيئت بدن ؛ 3 . نيروى مدبر بدن ؛ 4 . حركت نفس . كتاب جالينوس الى اغلوقن ، ص 5 .
( 98 ) . و به گوش نيز بود كه كرى و گرانى آيد ؛ اگر مادرزاد بود علاج نبود و اما اگر از پس سرسام آمده بود كه خود به شود و اندكاندك علاج يابد . هدايه ، 289 .
( 99 ) . اگر كسى را زخم آيد و چشم چون خون گردد ، يا خود بىزخم ، چشم چون خون گردد آن را طرفه خوانند .
هدايه ، 279 .
( 100 ) . در فردوس الحكمة « طراطاوس » آمده است . ص 297 .