الحسّاسة ( القوّة
. . . ) 105 / 13
از شعب قواى نفسانيه است و ادراك محسوسات به وسيلهء آن انجام مىگيرد و خود به پنج قوه تقسيم مىشود : باصره ، سامعه ، شامه ، ذائقه ، لامسه .
الحصاة
128 / 8
سنگى است كه در مثانه يا كليه پيدا مىشود ، به جهت خلط غليظى كه در آن دو منعقد شده است .
الحصف
129 / 1
زخمهاى كوچكى كه در تابستان از فزونى عرق در آدمى پيدا مىشود .
الحمّى
131 / 15
حمّى ( تب ) « 35 » حرارتى است خارج از طبع ، كه از قلب منبعث مىشود و وارد شريانها گشته و به همهء بدن مىرسد و به افعال طبيعى زيان وارد مىسازد .
الحمّى الدّقّى
133 / 5 « 36 »
تبى كه داراى ماده نيست آن را تب دقّى گويند .
حمّى الرّبع ( تب چهارم
) 133 / 3 « 37 »
اگر خلط عفونى سوداوى باشد آن را تب ربع گويند ؛ زيرا ، روزى مىگيرد و دو روز رها مىكند و روز چهارم باز مىگيرد .
حمّى عفن
132 / 15
تب عفونى از عفونت اخلاط چهارگانه پيدا مىشود .
حمّى الغبّ
133 / 1 « 38 »
تب روز در ميان آن است كه روزى بگيرد و روزى رها كند .
هامش
( 35 ) . تب به پارسى مشتق بود از « تاب » و « تفسيدن » و چون تن چندان گرم گردد كز كارهاى طبيعى بماند اين را تب گويند . هدايه ، 644 . جالينوس گفته است كه چون هنگام تب عنصر نارى ( آتشى ) بر آدمى غلبه مىكند ، از اين روى دربارهء تبزدگان گويند « آتش او را فراگرفت » و حرارت تب را « شعلهء آتش » نامند . الاسماء الطبية ، ص 19 .
( 36 ) . تب دق را صفت كنم . نام دق مشترك است به دو معنى : يكى را به يونانى اقطيقوس گويند اعنى ثابت ، و ديگر نوع از دق بىتب بود و بعضى از پزشكان اين دق را شيخوخت من المرض گويند ، اعنى بيمارى به برگشتن .
هدايه ، ص 658 .
( 37 ) . اين تب را كه تب چهارم گويند و تب ربع گويند كه به ابتدا بيايد ، بىآنكه پيش از وى تب ديگر بوده بود .
هدايه ، ص 744 .
( 38 ) . تب غب آن بود كه يك روز بيايد و يك روز نه ، و علامت اين تب و اعراض او آن بود كه با لرزه صعب گيرد و اين لرزه از پشت اندرآيد و بلرزاند نيك و همهء تن جنبان گردد . هدايه ، ص 704 .