الحمّى المطبقة الدّمويّة
133 / 2
اگر خلط عفونى خونى باشد آن را تب مطبقهء خونى گويند .
الحمّى المطبقة المحرقة
132 / 18 « 39 »
اگر خلط عفونى ، صفراوى باشد تب مطبقهء سوزان خوانده مىشود .
حمّى يوم
123 / 11 « 40 »
تب روز آن است كه داراى مادهاى است كه از آن بهوجود مىآيد .
الحّى 75 / 7
حى ( زنده ) آن چيزى است كه داراى حس و حركت ارادى است ، و غير حى آن ناميى ( بالنده ، نموكننده ) است كه آن را حس و حركت ارادى نيست .
الخادمة ( القوّة
. . . ) 104 / 5 ، 16
قوّتى است كه ياريگر قوّهء مخدومه است ؛ مانند قوّهاى كه در خدمت قوّهء غاذيه است - همچون جاذبه كه غذا را جذب مىكند ، و ممسكه كه آن را نگاه مىدارد ، و هاضمه كه آن را ديگرگون مىكند و به اعضا ماننده مىسازد ، و دافعه كه فضول آن را دفع مىكند .
الخاصّة
75 / 18
خاصه آن لفظى است كه دلالت بر معنى عرض مىكند كه اختصاص به يك نوع دارد و در جميع افراد آن نوع يافت مىشود ؛ مثل نيروى خنديدن در نوع انسان .
الخدر ( خفته شدن اندامها
) 123 / 9 « 41 »
بىحس شدن يا كم حس شدن برخى از اعضاست ، به جهت امتلايى كه قوّهء حساسه را از نفوذ در عصب آن مانع مىشود .
الخراز
121 / 4 « 42 »
اجسام لطيفى كه در پوست سر پراكنده مىشوند بدون هيچ زخمى ، و در عربى « هبريّة » و « ابريّة » نيز خوانده مىشود .
الخشم
125 / 16
نابود شدن حس بويايى را گويند .
هامش
( 39 ) . اين تب كو را محرقه خوانند از عفونت خون بود . هدايه ، ص 701 .
( 40 ) . اين تب جز يك روز بقا نبود و آسانترست به علاج . هدايه ، ص 648 .
( 41 ) . معنى خدر خيرهگشتن اندامها بود . هدايه ، 264 . خدر در عضوى پيدا مىشود كه داراى حس است و خدر حس و حركت را از بين مىبرد . اين عارضه به علت سرما پيدا مىشود و بيشتر در كسانى كه بر روى برف سفر مىكنند ديده مىشود . حاوى ، ج 1 ، ص 51 .
( 42 ) . سبوسهء سر بود . هدايه ، ص 213 . اين را « ابريه » نيز گويند . العمدة ، ج 1 ، ص 158 .