مسعط
( draPPer )
ابزارى كه با آن روغن يا داروى ديگرى در بينى مىريختند . قطرهچكان ( ص 261 ) .
مشداخ
( cePhalotribe )
ابزارى كه با آن سر جنين را فشار مىدادند ( ص 491 ) .
مشرط
( scarifying scalPel )
نيشتر حجامان . « المشرط للحجّام كالمبضع للفصّاد » ، مقدمة الادب زمخشرى ( ص 355 ) .
مشعب
( drill )
ابزارى كه براى خرد كردن و بيرون آوردن سنك مثانه به كار مىبردند ( ص 417 ) .
مقدح
( needle )
سوزنى كه چشمپزشكان براى عمل چشم به كار مىبردند ( ص 257 ) .
مقص
( scissors )
ابزارى مانند ناخنگير كه چشمپزشكان به كار مىبردند ( ص 217 ) .
منقاش
( forcePs )
ابزارى مانند موىچين كه هنگام عمل ميخچه از آن استفاده مىكردند ( ص 517 ) .
موسى
( razor )
تيغ دلاكى كه با آن كودكان را ختنه مىكردند ( ص 397 ) .
مهت
( scraPing needle )
ابزارى كه قداحان و چشمپزشكان در درمان سبل ( خونآلود شدن رگهاى چشم ) به كار مىبردند ( ص 241 ) .
مؤلف كتاب گاهى انواع مختلف برخى از ابزارهاى ياد شده را با تصوير آن ذكر مىكند ؛ مانند صنارهء بسيطه ، صنارهء عمياء ، صنارهء ذات مخطافين ، صنارهء ذات الثلاثة مخاطيف ( صص 351 - 353 ) و مبضع بريد ، مبضع ريحانى ، مبضع زيتونى ، مبضع نشل ( ص 653 ) و مدفع مصمت ، مدفع مجوّف ( ص 623 ) و مشرط متوسط ، مشرط صغير ( ص 355 ) .
باب سوم ، در شكستبندى
باب سوم در سى و پنج فصل ( صفحهء 675 تا 837 ) و عنوان آن « فى الجبر » است . كلمهء « جبر » به معنى بستن استخوانست و معمولا در برابر « كسر » بهمعنى شكسته شدن بهكارمىرود و از همين كلمهء جبر كلمهء « مجبّر » بهمعناى شكستهبند و « جبيره » كه جمع آن جبائر است بهمعنى چوب شكستهبندى آمده است . « 18 »
هامش
( 18 ) . مقدمة الادب ، زمخشرى ، صص 57 و 126 . كلمهء « جبر » و « كسر » در دعاى « يا جابر كل كسير » ديده مىشود . حريرى در مقامات ، ص 124 مىگويد :يا رازق النعاب فى عشه * و جابر العظم الكسير المهيضهمچنين ، اين كلمه به صورت « بستن » و « شكستن » در ادب فارسى ديده مىشود . ناصرخسرو گويد :اگر بستهاى را گهى بشكنى * شكسته بسى نيز هم بستهاى