تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه متون و مقالات در تاريخ و اخلاق پزشكى در اسلام و ايران ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
دماغ مىشود يا بر نفس جوهر آن عارض مىگردد و يا در عروق آن و يا در بطون آن و يا در مجاريى كه در آن روح از دماغ به عصب جريان دارد . 258 . من مىگويم بيماريهاى عارض بر نفس جوهر دماغ مانند ورمهايى كه در آن پيدا مىشود ، و بيماريهايى كه بر عروق آن حادث مىگردد مانند وسواس سوداوى ، و بيماريهايى كه در بطون آن پيدا مىشود مانند سدّه ، و بيماريهايى كه در مجاريى كه روح از دماغ به عصب جريان دارد حادث مىشود مانند فالج و تشنج . 259 . عرض عامى كه جالينوس در مورد تبها به كار مىبرد اين است كه آخر انقباض و اول انبساط ، يا آخر انقباض و اول انبساط سريع‌تر باشد از ساير اجزاء نبض ؛ زيرا ، طبيعت به‌سوى انبساط مبادرت مىنمايد تا هواى سردى را جلب كند كه با آن حرارت قلب به سردى گرايد . 261 . كلمهء « طبيعت » « 57 » در سخن بقراط به چهار معنى آمده است : 1 . مزاج بدن ، 2 . هيئت بدن ، 3 . نيروى مدبر بدن ، 4 . حركت نفس . 263 . اعتذار مىجويم از اينكه در اين كتاب چيزهايى را ذكر كرده‌ام كه از نوادر نيست و در نزد متعلمان صناعت طب معلوم است . 264 . دشوارى نافض ( تب لرزه ) در تب چهارم دلالت بر بريدن تب مىكند ؛ زيرا ، مادّهء بيمارى رقيق گرديده و آب شده و بر اعضاى حساس سيلان پيدا كرده و قوت نافض را به‌وجود آورده است . 264 . تبى كه به نوبت مىگردد ( نوبه ) سه چيز در آن جمع است : 1 . لرز ، 2 . عرق ، 3 . بريدن تب وقتى نوبهء آن سپرى مىگردد . 265 . من مىگويم لرز بدان‌جهت است كه مادّه در اين تب بر همهء اعضاى حساس ريخته شده ، و عرق بدان‌جهت كه مادهء تب منحصر در اجسام كثيفه نيست ، و بريدن تب به جهت آنكه مادّه‌اى كه در هر نوبه عفن شده استفراغ گرديده ، زيرا آن مادّه منحصر در عروق نبوده است . 265 . گاهى براى برخى از عارضه‌ها چيزهايى حادث مىشود كه موجب ديگرگونى آنها مىشود . پس ، پزشك در اين هنگام بايد حاذق باشد و با توجه به يك عارضه به مداواى بيمار نپردازد و از علامات ديگر غافل گردد . 268 . نافض فقط در كسى كه از لذع مادّه يا حدت و يا دخانيت آن استحمام كرده باشد حادث
هامش
( 57 ) . جالينوس در آغاز كتاب الى اغلوقن خود اين عبارت را ذكر و سپس ، بدين‌گونه آن را توضيح مىدهد : « مثلا وقتىكه بقراط مىگويد برخى از طبيعتها در تابستان چنين است و برخى در زمستان چنين ، از كلمهء طبيعت « مزاج » را اراده مىكند و وقتى مىگويد كه برخى از طبيعتها را سينهء تنگ و برخى را ساقهاى باريك است ، از كلمهء طبيعت « هيئت بدن » را قصد مىكند و وقتى مىگويد طبيعت شفا دهندهء بيماريهاست ، « نيروى تدبيرگر بدن » را مىخواهد و وقتى مىگويد طبيعت هر چيزى بر همان چيزى كه هست جريان دارد بدون هيچ‌گونه آموزشى ، از آن « حركت نفس » را منظور نظر دارد » . ص 8 .