بود . وى مرتبا دل بآموزش و تربيت مترسلان مىدوخت و كفيل خرج ايشان هم مىشد و بدون ايشان سر سفره نمىنشست . حتى براى اينكه محصلين در غياب وى مايوس و محروم باز نگردند بخانههاى مردم كمتر مىرفت . چنان كه ملا عبد القادر بدايونى مىگويد :
« پيوسته به طلبه كه خود مربى ايشان بود ، درس گفتى و هيچوقت از اوقات ممكن نبودى كه طعام بىايشان خوردى و به اين تقريب بخانهاى مردم هم كم رفتى « 1 » » .
بخوانيد و حدس بزنيد كه در آن زمان خاطرهاى اكابر بتعليم و تدريس پزشكى چقدر علاقمند بوده ، همينست كه پزشكى درين كشور نسل بعد نسل از راه تاليف و تدريس و معالجه توسعه زياد يافت .
ملاى بدايونى دربارهء صفات جميلهء ديگر حكيم الملك مىنويسد :
« بسيار خيرخواه بندگان و در دين راسخ و ثابتقدم و آشناپرور بود « 2 » » اكبر ويرا بخطاب حكيم الملك مخاطب كرد . « 3 »
بعد از حكيم الملك شمس الدين گيلانى گويا سلسلهء فيض در اين خانواده استقلال گرفت . چه پس از وى پسرش ابو القاسم گيلانى پزشك معروف عهد جهانگير و شاهجهان « 4 » بود و بخطاب حكيم الملك سرافراز شده « 5 » و هم به سمت دوهزارى
هامش
( 1 ) - منتخب التواريخ ، ص 161 .
( 2 ) - منتخب التواريخ ، مجلد سوم ، ص 161 .
( 3 ) - طبقات اكبرى ، ص 395 .
( 4 ) - پادشاهنامه ، مجلد اول ، ص 338 .
( 5 ) - در ايران و تركيه پزشكان معروف را بالعموم لقب حكيمباشى اعطا مىكردند و در ايام خلافت بنى عباس بلقب « امين الدول » و رئيس الاطباى بيمارستانها را بلقب ساعور ملقب مىكردهاند . چنين مىنمايد كه در دورهء سلاطين مغولان پزشكان را بخطابهاى مسيح الزمان و حكيم الملك مىنواختند . بنابرين حكيم صدرا را به خطاب مسيح الزمان مخاطب كردند و حكيم الملك شمس الدين گيلانى و پسرش ابو القاسم گيلانى و بعد از ان در عهد عالمگير مير مهدى اردستانى را به همين خطاب مفتخر ساختند - ( مآثر الامراء ، مجلد اول ، ص 40 ) .