نمودند و ظاهر ساختند كه امامت ثابت مىشود از براى ايشان به وسيلهء اختيار ايشان . كسى را اراده كرد عباس رضى اللَّه عنه كه با ايشان كيد كند از همان راه كه ايشان از براى تعيين امام قرار داده بودند و باطل كند كار ايشان به همان طريق كه ايشان به وسيلهء آن طريق ظلم پيش گرفته انكار نص پيغمبر در شأن امير المؤمنين مىكردند .
پس گفت به امير المؤمنين عليه السّلام كه بگشا دست خود را تابعيت كنم با تو و قصد عباس آن بود كه اگر امت تسليم حق با اهل حق بكنند بيعت او با امير المؤمنين عليه السّلام ضررى به آن حضرت ندارد و اگر انكار حق آن حضرت نموده بگويند كه امامت به اختيار امت و مشورت ايشان است از براى حضرت امير المؤمنين عليه السّلام هم ثابت باشد آنچه ايشان در امامت ضرور مىدانند تا ممكن نباشد كه ايشان مستقل شوند و حق آن حضرت بالكليه مغصوب شود .
پس ابا كرد آن حضرت از قول عباس به دو علّت : يكى آنكه چون امامت به وسيلهء بيعت و اختيار امت باطل است نخواست آن حضرت عليه السّلام كه برسد به حق خود به وسيلهء باطلى و حال آنكه در آن وقت آن حضرت مثل ظهور نص پيغمبر و شيوع آن نص حجتى بر همهء امت داشت ؛ دوم آنكه چون پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله وصيت به آن حضرت نموده بود كه خود را باز دارد از حرب و جهاد كه مبادا دين اسلام مندرس شود نخواست آن حضرت كه بگشايد دست خود را از براى بيعت تا لازم شود بر آن حضرت كه شمشير كشيده دفع كند جمعى را كه مضايقه در امامت آن حضرت كنند ؛ زيرا با وجود بيعت امت جايز نبود بر آن حضرت تقيه چنان كه بدون بيعت و عهد جايز بود .
( 30 ) و به درستى كه آن حضرت بيان اين معنى در سخنان خود فرموده جايى كه گفته است :
« اما و اللَّه لو لا قرب عهد النّاس بالكفر لجاهدتهم »
« 1 » ؛ يعنى كه آگاه باشيد اى قوم ، به خدا قسم كه اگر نبود اين معنى كه مردم به تازگى داخل در دين اسلام شدهاند و هنوز دين اسلام در ميان ايشان محكم نشده
هامش
( 1 ) « مناقب خوارزمى » ص 313 به اين مضمون با مختصر تفاوت آمده است .