امير المؤمنين عليه السّلام استر رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله را تا آنكه آمد به نزد جمعى از كشتگان و فرمود بگشائيد بعضى از اين جماعت را از بعضى ديگر . چون گشودند يافتند مردى سياه ضخيم البدن كه بود او را دو پستان مانند پستان زنان كه بر آن موها بود .
و هر گاه مىكشيدند آن دو پستان را كشيده مىشد دست او و هر گاه سر مىدادند دستهاى او را به حال خود عود مىنمود . پس تكبير گفت امير المؤمنين عليه السّلام در وقت پيدا شدن او و زايل شد شك و ريب از اصحاب او . « 1 » بنا بر اين ، چگونه خبر دادن امير المؤمنين عليه السّلام از حال او از روى حدس يا ندانسته سخن گفتن باشد و يا چگونه اين قسم منقبت بزرگى ، عيب شود و اين طور فضيلت عظمى ، نقص بوده باشد ؟ اگر نه حق سبحانه و تعالى كور گردانيده باشد دل عمرو بن عبيد را و نظام را و كسى كه حكايت از ايشان مىكند ( يعنى جاحظ و اصحاب ايشان را ) كه اعتقاد دارند به ايشان و اللَّه نسأل التّوفيق .
هامش
( 1 ) « تاريخ بغداد » 7 / 237 .