شد پيش از جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين . و در وقتى كه فرموده كه متوجه بصره بوده است و شكسته بودند طلحه و زبير بيعت آن حضرت عليه السّلام را و چون جمعا منع مىنمودند آن حضرت را عليه السّلام از آن جنگ .
قول مذكور را حجت گردانيد بر آن جمع در قصد نمودن به بصره و سفر كردن به جانب طلحه و زبير و اعتماد نمود بر آن قول .
از براى آنكه ديگران جمع منع آن حضرت نكنند و نسبت داد آن قول را به پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و گفت كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله امر كرد به من به مقاتله با جماعت مذكوره .
و همچنين با اين قول ضم كرد اقوال ديگر را كه نقل كردهاند ناقلان اخبار آن اقوال را و از جمله آن اقوال آن است كه ( 30 ) آن حضرت فرمود كه :
« اما و اللَّه علم اصحاب محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و هذه عائشة بنت ابى بكر فاسألوها أنّ اصحاب الجمل و المخدج اليد ملعونون على لسان النّبى الامّى و ها هذه هاهنا فاسألوها »
« 1 » ؛ يعنى آگاه باشد و اللَّه البته به تحقيق كه مىدانند اصحاب محمد صلّى اللَّه عليه و آله و اين است عايشه دختر ابو بكر ، بپرسيد از او اينكه اصحاب جمل و اصحاب مخدج « 2 » اليد لعن كرده شدهاند بر زبان پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و بار ديگر تأكيد فرموده گفت : اين است عايشه دختر ابو بكر بپرسيد از او .
( 31 ) و فرموده است آن حضرت عليه السّلام كه :
« لا اجد الّا قتالهم او الكفر بما انزل على محمّد صلّى اللَّه عليه و آله . »
نمىيابم چارهاى مگر آنكه جنگ كنم با ايشان يا كافر شوم به آنچه فرود آورده شده است بر محمد صلّى اللَّه عليه و آله از جانب خداى تعالى .
و چگونه باشد قول مذكور از رأى آن حضرت ، و حال آنكه او عليه السّلام استشهاد مىكرد از براى آن قول به دشمنترين مردم مر آن حضرت را عليه السّلام . و روى به روى عايشه لعن مىكرد اصحاب عايشه را از زبان پيغمبر خدا ، و طلب گواهى مىكرد از
هامش
( 1 ) « مجمع الزوائد » 6 / 239 .
( 2 ) ناقص .