فصل 43 [ مناظره سيد اسماعيل حميرى با قاضى سوّار ]
خبر داد مرا شيخ - ادام اللَّه عزّه - مرسلا از محمد بن احمد بن ابان نخعى و او از معاذ بن سعيد حميرى كه حاضر شد سيد اسماعيل بن محمد حميرى رحمه اللَّه پيش سوّار قاضى « 1 » تا شهادتى بدهد . پس سوّار گفت : آيا نيستى تو سيّد اسماعيل بن محمد كه معروف است به سيّد ؟ گفت : بلى . سوّار گفت : پس چگونه آمدى شهادت دهى پيش من و حال آنكه دشمنى تو را با سلف مىدانم ؟
سيد گفت : پناه مىبرم به خداى تعالى از دشمنى اولياء و دوستان خدا و اين چيزى است لازم حال من است . بعد از آن برخاست ، سوار گفت : برخيز اى رافضى و اللَّه شهادت ندادهاى به حق ، پس سيّد بيرون رفت و مىگفت :
[ اشعار حميرى در هجو سوّار و مدح بنى هاشم ] - [ استدلال سيد حميرى به آيات رجعت ]
ابوك ابن سارق عنز النبىّ * و انت ابن بنت ابى جحدر
؛ يعنى پدر تو سوّار ، پسر كسى است كه دزديده است بز رسول صلّى اللَّه عليه و آله را و تو پسر دختر ابو جحدرى .
و نحن على رغمك الرّافضو * ن لاهل الضّلالة و المنكر
( چون سنّيان شيعه را رافضى مىگويند به اعتبار اينكه رفض به معنى ترك است و ايشان گمان مىكنند كه شيعه تارك حق است ، پس سيّد فرموده است ) .
ما به خوارى تو رافضى هستيم بلى رافضى اهل ضلالت و منكريم ( يعنى اينها را ترك كرديم نه حق را ) بعد از آن گفت شعرى و نوشت آن را در رقعهاى و امر كرد آن را در ميان رقعهها پيش سوّار اندازند . پس سوّار رقعه را برداشت و چون خواند رفت پيش خليفه
هامش
( 1 ) ابو عبد اللَّه سوّار بن عبد اللَّه بن سوّار عنبرى بصرى معروف به « قاضى سوّار » در بصره قضاوت مىكرد سپس به بغداد آمد و در مسند قضاوت نشست . در شعر نيز مهارت داشت و اشعارى سروده است . وى در سال 245 هجرى قمرى درگذشت . « تاريخ بغداد » 9 / 210 ، « تاريخ الخلفاء سيوطى » ص 265 .