پس به يحيى گفتم كه از هيچ يك ايشان خطا نبود و هر دو حق مىگفتند و براى اين نظيرى است كه به آن قرآن در قصه داود عليه السّلام ناطق است :
وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ
. . .
خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ
« 1 » ( و در تفسير اين آيه نقل كردهاند « 2 » كه روزى داود عليه السّلام نشسته بود و درها بسته و موكّلان گماشته ، ناگاه ديد جمعى از ديوار بالا آمدند و مشهور اين است كه ايشان ملائكه به صورت آدم بودند . پس داود عليه السّلام ترسيد . گفتند : خوف مكن ما دو طايفهايم كه با هم خصومت داريم پس ميان ما به حق حكم كن و ما را به راه راست دلالت نما . بعد يكى گفت : به درستى كه اين شخص ديگر برادر من است يعنى در مذهب يا صحبت و او را نود و نه ميش است ( و ممكن است كنايه از آن باشد ) و مرا يك ميش است . به من گفت اين يكى را هم بده و آخر الامر غلبه كرد و آن را از من گرفت .
داود عليه السّلام گفت : به تو ظلم كرده است و به درستى كه بسيار از شركاء بعضى از ايشان ظلم بر بعض ديگر مىكنند . بعد گمان كرد گناهى كرده است به سبب آنكه به ظلم آن ديگرى حكم كرد بىآنكه از وى هم سؤال كند و علم به صدق او حاصل كند . پس استغفار نمود و به سجده رفت . ) پس كدام يك از اين دو فرشته خطاكار و كدام به حق بود يا آنكه مىگوئى هر دو خطاكار بودند ؟ پس به هر چه تو در اين جواب گوئى من به آن جواب مىگويم .
يحيى گفت : من نمىگويم كه آن دو ملك خطاكار بودند بكله مىگويم هر دو به حق بودند ، از براى آنكه ايشان در حقيقت نه خصومت كرده بودند و نه اختلاف در حكم . و اظهار اين دعوى نكردند مگر براى اينكه داود عليه السّلام را بر خطاى خود تنبيه كنند و به او حكم را اعلام كنند ، و او را بر آن واقف سازند ؛ زيرا به سبب اين
هامش
( 1 ) سوره ص ، آيه 21 - 22 .
( 2 ) « تفسير طبرى » جلد 12 ، جزء 23 ، ص 174 .