كه بالخاصيت مادهء حريفه را به ظاهر تن حركت دهد چون سير و حلقيت و مانند آن از موجبات اين علت است و گاه باشد كه از فرط سمن و عرق شور عفونت مغابن و ميان انگشتان پا و زير قدم پديد آيد
داء الثعلب
و داء الحيه
بالفتح بتازى روباه را و حيه بفتح حاى مهمله و شد تحتانى مار را گويند و هر دو علتيست كه موى سر و ريش و حاجبين بريزد اما اگر با ريختن موى پوست منسلخ نگردد داء الثعلب خوانند و اگر بسقوط موى پوست تنك جلد مانا به پوست سلخ مار نيز بيفتد داء الحيه نامند و تسميهء اينها بنا بر كثرت عروض اين علل بحيوانين مذكورينست و بعضى داء الثعلب را تشبيها للعضو المؤف بمزرعى كه در ان ثعلب على ما هو عادتها مراغه نمايد و زراعت را تباه سازد بدين اسم موسوم دانستهاند و بالجمله على ما قال مولانا السمرقندى حدوث اين علت بسبب استيلاى ماده رديه كه بتاكل و افساد اصول شعور و منع وصول غذاى جيد به آنها مىانجامد صورت بندد و مادهء مذكوره يا بلغم سوخته بود يا صفراى حاد يا مرهء سوداء يا خون غليظ « 1 » فاسد پس اگر حدوث علت از مادهء بلغم باشد سفيدى و نرمى موضع و تقدم استكثار تناول اغذيه بارد رطب و اشياى تيز و شور شاهد بود و اگر از مادهء صفرا باشد زردى و درشتى موضع و صفرت و نحافت بدن و نمودن جلد محل مؤف مانند پوست جلد طائرى كه بالهاى وى كنديده باشند و تقدم استعمال چيزهاى صفراانگيز گواه باشد و اگر از مادهء سوداى محترقه بود كمودت و يبوست موضع و ظهور آثار مزاج سوداوى و تقدم تناول مولدات سودا بر ان دال باشد و اگر از مادهء خون بود سرخى موضع و علامات غلبهء خون دلالت دارد
انتشار شعر
انتشار موى چند نوع مىباشد يكى آنكه از خشكى و لاغرى بدن و مقاسات امراض حاده و قلت غذا بود و تقدم و وجود سبب شاهد اوست دوم آنكه از تخلخل جلد و فراخى مسامات باشد و نرمى جلد و باريكى موى و سرعت انتشار گواه آن بود سوم آنكه از تنگى مسامات بنا بر خشكى و كثافت جلد يا از جهت رطوبت غليظ بلغمى باشد پس اگر تنگى مسامات از خشكى بود خشكى مزاج و جعودت و غلظت موى و به سهولت كنديده شدن نشان اوست و اگر از رطوبت بود باريكى موى و عدم آثار يبوست بر ان دال باشد چهارم آنكه سعفه و قرحه موجب انتشار گردد و وجود سبب علامت آن بود و انتشار موى كه عقب امراض حاده بيشتر افتد به علت النعامه هم موسومست
برص الاظفار
و وى آنست كه بسبب اجتماع رطوبت غليظهء فاسده زير ناخن سفيدى بر ناخن ظاهر شود ؟ ؟ ؟
هامش
( 1 ) ؟ ؟ ؟ ماخوذ از طلق است كه بتازى ابرك را گويند