كه آله دفع اوست دفع نتواند نمود پس ممتلى گردد و كيلوس ازو بجانب طبعى دفع نشده بشاخهاى ماساريقا بازپس گردد و نيم گواريده بر ؟ ؟ ؟ دوها فرود آيد و اسهال غسالى تكوين يابد و اگر با ضعيفى هاضمه و دافعه ماسكه نيز ضعيف شود اسهال قوىتر افتد و علامتش از آثار ضعف جگر كه مذكور شده و از امارات سده و ورم آن كه نيز بحيز تحرير درآمده تحقيق كنند و دموى آن بود كه نزف معتاد چون خون طمث و باسور و مانند آن احتباس پذيرد و بدان ممر خون در جگر پر شود و بنا بر تاذى وى طبيعت بدفع آن پردازد يا تفرق « 1 » اتصال در جگر افتد و بدان سبب خون بسوى اعضا چنانچه بايد منقسم نگردد و بر سبيل ترشح بجانب باب آمده بامعا گرايد و علامت اين نوع آنست كه آنچه از امتلاى جگر بود بامارات امتلاى بدن و احتباس سيلان معتاد هويدا گردد و خون دفعة كثير المقدار برآيد و باوقات متباعد باشد و گرانى و الم در نواحى جگر محسوس شود و از علامات سجح چون درد رودها و برآمدن خون مختلط با براز و خروج متدارك و پياپى هيچ نباشد و آنچه از تفرق اتصال بود تقدم اسباب موجبه بر ان گواهى دهد و بفترات نبود و در باقى علامات با امتلائى شريك باشد و صفراوى از جهت امتلاى جگر از صفرا و قوت قوة دافعه مىباشد و علامت اين نوع آنست كه در جگر حرارت و سوزش باشد و آثار سوء مزاج حار كبد پديد آيد و اسهال بيشتر در خلاى معده افتد و وقت تناول غذا ساكن شود و باز در آخر هضم جريان نمايد و از علامات سجح امعا خالى باشد و مريض را از خروج اسهال راحت حصول گردد و صديدى از احتراق خون در جگر بسبب سوء مزاج حار جگر و احتراق و گدازش اخلاط ديگر به تبعيت خون واقع شود و علامت اين نوع همچو امارات صفراوى بود و گاه باشد كه جگر نيز بسوزد و از پس اخلاط پارههاى جگر برون آيد و خاثرى يعنى مشابه دردى از انفجار دبيلهء كبد قبل از تكميل نضج يا انفتاح سدهء آن يا وقوع احتراق شديد در كيموس مىافتد و علامت اين نوع تقدم سبب و عدم پيچش كه لازمهء آفت امعاست عيان باشد و قيحى « 2 » از انفجار دبيلهء كبد بود و علامت انفجار دبيلهء كبد سابق نگاشته شده و فرق ميان ذوسنطارياى كبدى و ذوسنطارياى معائى آنست كه نبودن درد و بودن گاهى وجع خفيف در نواحى
هامش
( 1 ) تفرق اتصال بسبب انفجار ورم گرم يا كثرت امتلا يا ضربه و سقطه قويه و مانند آن واقع شود طب اكبر و شرح حدود الامراض
( 2 ) ؟ ؟ ؟