انبيق : ظرفى است براى تقطير مايعات و گرفتن عصاره و عرق
انتيمون : انتيموان ، عنصرى است درخشان متمايل به رنگ آبى با خواص فلزى و شبه فلزى
( Antimoine )
انحدار : پائين آمدن ، فرود آمدن
انحطاط : فرود آمدن
انخفاض : افتاده شدن و به نشيب افتادن
انزجار : كراهت و نفرت
انسب : مناسبتر ، مانندهتر
انصباب : ريختن ، ريخته شدن آب و هرچه رقيق باشد .
انضاج : پخته شدن خلط و ماده و ريش ، صلاحيت پيدا كردن خلط فاسد جهت دفع
انعاظ : نعوظ آوردن
انفاس : جمع نفس
انقلابين : دو نقطهاى كه خورشيد به منتهاى فاصلهء خود از معدل النهار يا استواى فلكى مىرسد .
انقلاع : بركنده شدن
انكشاف : برهنه و آشكار شدن ، ظاهر شدن
انهار : جمع نهر
اوان : وقت و هنگام
اوانى : جمع آنيه و آنيه جمع اناء ، ظروف
اوثان : جمع وثن ، بتها ، اصنام
اوراق : جمع ورق ، برگ
اوساخ : جمع وسخ ، چركها و ريمها
اوعيه : جمع وعاء ، ظروف و آوندها
اهتمام : سعى در كارى
اهمال : غفلت ، تكاهل ، سستى
ايّل : گاو كوهى
ايلاج : ادخال ، مقابل اخراج
ب بالمآل : عاقبت كار ، سرانجام
باه : شهوت
بأسرها : همگى
بحيره : تصغير بحره بوده و بحره سرزمين و شهر است . بحيره تصغير بحر نيست و مراد از آن سرزمين وسيعى است كه آب در آن جمع شده ولى متصل به درياى بزرگ نباشد .
بختك : كابوس ،
Nightmare
بخر : بدبوئى دهان و جز آن
بدل ما يتحلّل : عوض چيزى كه تحليل مىشود از بدن
بدل : هرچه به جاى ديگرى باشد .
برّ : دشت ، زمين خشك ، مقابل بحر
بربر : ايلات ساكن سرحد ايران و افغانستان
برجيس : ستارهاى است و گويند مشترى است .
بريق : درخشندگى
بزم : مجلس شراب و جشن و مهمانى ، محفل و انجمن