تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
و آن سيزده گونه است : يكى آنكه از ضعف قوت هاضمهء جگر باشد . دوم آنكه از بطلان آن بود و سبب ضعف و بطلان هاضمه در اكثر اوقات سوء مزاج بارد و رطب بود زود به استسقا انجامد . سوم آنكه از تغير و تشويش فعل هاضمه باشد . چهارم آنكه از ضعف قوت ماسلهء جگر باشد . پنجم آنكه از قوت دافعهء جگر بود . ششم آنكه از ضعف قوت جاذبهء جگر باشد . و اسباب ضعف قواى مذكور وقوع سوء مزاج ساذج يا مادى يا سده يا ورم است در جگر . هفتم آنكه از اجتماع مادهء فاسد در جگر باشد كه قوت جگر به دفع آن كوشد . هشتم آنكه به سبب سدهء جگر يا ماساريقا باشد . نهم آنكه از ورم جگر يا ماساريقا باشد . دهم آنكه از انفتاح سده بود . يازدهم آنكه به سبب انفجار ورم جگر باشد . دوازدهم آنكه از تاكل و قروح متعفنه بود . سيزدهم آنكه از بحران باشد . فائده : شيخ مىفرمايد كه اصناف اشيا از كبد گاهى در جوهر چيزى كه مندفع شود و گاهى در سببى كه آن را مندفع سازد مختلف مىباشد . اما جوهر شيء مندفع گاه كيلوسى بود و گاه مائى و گاه غسالى و گاه صفراوى و گاه سديدى و گاه مدى و گاه اسود رقيق و اسود مثل دردى و اسود سوداوى و گاه منتن و گاه غير منتن و گاه چيزى غليظ اسود و جوهر آن لحم كبد باشد . اما سببى كه اين اشيا را مندفع سازد گاه انفجار ورم يا انفتاح سده يا قرحه يا تاكل يا ضعف ماسكه كه آنچه حاصل شده امساك آن نكند يا ضعف جاذبه كه جذب آن نكند يا ضعف هاضمه كه آن چه در آن حاصل شود هضم ننمايد و چون منهضم نشود بدن آن را قبول نكند و دفع نمايد يا قوت دافعه يا سوء مزاج حار مذيب يا بارد مضعف از اسبابى كه معلوم شده و از آن جمله استفراغات كثيره است . يا به سبب امتلا و فضولى كه طبيعت به دفع آن محتاج بود و گاه امتلا به حسب سائر بدن باشد و گاهى در نفس كبد بود چون توليد خون نيك كند ليكن در آن خون لبث نمايد و در عروق نافذ نگردد و به سبب ضعف جذب در آن يا سدد يا اورام و گاهى سبب آن لذع تنها از ماده بود كه طبيعت به دفع آن محتاج گردد و گاهى مثل اين در بحرانات بود و گاهى سبب در نفس كبد نباشد بلكه در ماساريقا بود و اگرچه در ماساريقا جميع وجوه اين اسباب ممكن نيست اما ممكن است كه از جهت اورام و سدد باشد و اگرچه بعيد است يا ممكن نيست كبد جذب كند و ماساريقا جذب نكند و از آن امر معتد به عارض شود بهر آنكه جذب اول براى كبد است نه بهر ماساريقا و جذب ماساريقا تنها جذب معتد به نيست و اكثر قيام كبدى بهر آن باشد كه بدن غذا را قبول نكند پس رجوع كند به سبب سدد يا به سبب غير آن . و جميع اصناف اين اندفاعات در حقيقت منسوب مىشوند يا به سوى ضعف يا به سوى قوت پس قرحى و منسوب به سوى سوء مزاج و ضعف قوى از جنس ضعفى باشد و فتح سدد و تفجر دبيلات و دفع فضول از جنس قوتى بود چه قوت تا وقتى كه قوى نباشد ريم دبيله و فضول دم فاسد دفع نكند . و چون خون منتن خارج شود گمان نبايد كرد كه در اينجا ضعف است چه گاهى به سبب طول مكث بد بو مىگردد بعده آن مثل دردى سياه مندفع مىشود و طبيعت آن را دفع مىكند چنانچه در قروح نيز منتن شود ليكن آن چه از قوت مندفع گردد تابع او خفت بود و يا صحت احوال باشد پس منتن در همه حال ردى نباشد و اسود اولى است مگر آنكه كل حال ردى بود . و لهذا گاهى در اندفاعات الوان مختلفه شفا يا تخفيف باشد و خطا كند كسى كه اين الوان مختلفه را در همه حال حبس نمايد و شديدتر خطا از آن اين است كه كسى حبس آن به مسنه ذات مقبضه كند . و بدان كه بعيد نيست كه قوت ضعيف باشد و تميز فضول نكند و نه امتلا دفع شود و بعده حالتى عارض شود كه قوت قوى گردد يا از استعداد مواد اندفاع و انفتاح سدد كه بدان دفع سهل شود حاصل گردد و فضول مندفع شود . و سبب در اسهال كيلوسى كه به سبب جگر و آنچه متصل آن است باشد يا ضعف قوت جاذبهء كبد يا سدد و اورام در قعر آن و در ماساريقا بود حتى كه جذب كند و البته تغير ندهد و اين از آن جمله است كه چون اهمال نمايند ذبول آرد و قوت ساقط كند . و چون حبس كنند در اعانى نفخ كند و آن را اذيت دهد و نفس را تنگ نمايد و يا به سبب كثرت مواد كيلوسى و بودن آن زياده‌تر از قوت جاذبهء كبد باشد پس اكثر آن غير منجذب باقى ماند و گاهى سبب در اين شدت شهوت معده و افراط آن باشد و سبب در اسهال غسالى ضعف قوت مغيره و مميزهء كبد است يا زيادتى منفعل از فاعل يا به سبب ضعف ماسكه و در اين هنگام نسبت اسهال غسالى به سوى كبد ضعيف مثل نسبت قى و هيضه به سوى معدهء ضعيف است از آنچه معده متحمل نشود پس قبل از تمام فعل به سبب ضعف ماسكه مندفع شود . و اگر از ضعف ماسكه نبود آن به سبب ضعف مغيره باشد و هر دو ضعف تابع هر سوء مزاج مىباشند ليكن اكثر ضعف ماسكه به سبب حرارت و رطوبت و اكثر ضعف مغيره به سبب برودت بود پس يقين نكنند كه غسالى به سبب حرارت تنها يا به سبب برودت تنها مىباشد و در هر دو حال غسالى مستحيل شود به سوى آنكه او اكثر از دمويت بود به سبب شدت استباغ از بدن بعده به سوى آنكه او خاسر بود و كائن از حرارت را علامت ديگر است و كائن از برودت را نشان آخر چنانچه مذكور گردد و سبب در اسهال مرارى كثرت صفرا و قوت دافعه است . و سبب در صديدى احتراق خون و اخلاط و ذوبان آن است و گاهى به احتراق نفس جرم كبد و اخراج او بعد اخلاط مختلفهء مؤدى گردد و گاهى صديدى به سبب