تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
يازدهم آنكه به سبب تولد رياح و نفخ در معده مفسد هضم باشد . دوازدهم آنكه به سبب بثور يا قروح طبقهء داخلى معده باشد . سيزدهم آنكه به سبب ضعف جگر يا سدهء آن و سدهء ماساريقا باشد . چهاردهم آنكه به سبب ذهاب خمل معده بود . پانزدهم آنكه از ورم حار معدهء دموى يا صفراوى بود . شانزدهم آنكه به سبب اوجاع معده و مجاور آن محدث ضعف در ماسكهء آن باشد و آن اوجاع از رياح و از اورام و از سوء مزاج مختلف بود . هفدهم آنكه از بقيهء قوت ادويهء مسهله و سميه بود كه سطح امعا و معده و فوهات عروق معده و امعا را لزوم نمايد . هجدهم آنكه به طريق بحران باشد و بعضى انصباب نزله را كه آن سبب اسهال دماغى است و رداءت تدبير غذا را كه سبب اسهال غذائى است و امتلاى بدن و عروق را كه سبب اسهال از جميع اعضا است نيز از اسباب اسهال معدى شمرده‌اند . اكنون بدان كه اين همه اسباب سبب و اصل اسهال معدى نيستند بلكه بعضى از آن سبب ضعف هاضمه و ماسكه و دافعه هستند و آن موجب اسهال مىشوند چنانچه شيخ مىفرمايد كه گاهى زلق معده از رطوبات بود كه آن را از ثبات به قدر هضم ممكن نبود و اين سبب فى الحقيقت خارج از ضعف ماسكه و هاضمه نيست مگر تخصيص اين به ايراد در تفصيل از براى تنبيه نموديم . و همچنين صاحب ذخيره مىنويسد كه چون سبب اسهال معدى سبب ضعف قوت هاضمه باشد چهار نوع بود : يكى آنكه رطوبت لزج بر سطح معده آلوده شود و آن رطوبت ميان معده در طعام حائل شود و حرارت معده را از طعام بازدارد و قوت هاضمه بدان سبب ضعيف شود . دوم آن كه معده گرم باشد و در آن صفرا تولد كند و اسهال صفرا آرد . سوم آنكه صفرا و بلغم آميخته باشد . چهارم آن كه در معده رياح تولد كند و طعام بدان سبب غير منهضم بماند و اسهال تولد كند .

و سبب ضعف ماسكه پنج نوع است :

يكى رطوبت لزج كه بر سطح معده آلوده شود و طعام را فرو لغزاند . دوم آنكه بر سطح معده بثرها پديد آيد و معده بدين سبب با طعام التفات نكند و از مماست ايذا يابد و قوت ماسكه بدان سبب بگريزد و ضعيف گردد . سوم آنكه عقب طعام حركات عنيف اتفاق افتد و طعام بدان سبب از معده غير منهضم برآيد . چهارم آنكه قوت دواى مسهل بر سطح معده باقى ماند و قوت ماسكه را ضعيف كند و اسهال آيد . پنجم آنكه سوء مزاج ساذج يا مادى قوت ماسكه را ضعيف كند . و بدانند كه به قول شيخ الرئيس اسهال معدى همه غير منهضم نمىباشد بلكه گاه قدرى منهضم و گاهى غير منهضم مىباشند و سبب اين ضعف قوت ماسكهء معده بود كه طاقت حمل غذا نيارد مگر تا زمان اندك كه گاهى در آن هضم شود و گاهى نه پس بر تدريج ارسال و اخراج او قادر نباشد و اين ضعف به سبب سوء مزاج بارد در اكثر بود و به سبب سوء مزاج حار و رطب و يابس نيز باشد . و خطا كرده كسى كه گمان نموده كه اين همه به سبب بلغم بود نه غير آن و اگرچه اين به سبب سوء مزاج بارد رطب بيشتر مىباشد و اين به سبب طول خويش مؤدى به استسقا مىگردد . و بالجمله اين صعب العلاج است چون مستحكم گردد و گاهى اين را دوار محفوظ بود و بيشتر مؤدى به سحج ردى و قروح گردد . ايضا از مقولات او است كه ملاست معده و زلق آن گاهى به سبب سوء مزاج حار مع ماده لذاعهء مزلقه طعام به احداث لذع بود و در نادر از سوء مزاج حار بسيط باشد چون به حدى رسد كه انهاك ماسكه گردد و گاهى به سبب سوء مزاج بارد يا مادهء مزلقه يا به غير ماده بوده و گاهى به سبب قروح در معده باشد كه از چيزى كه به سوى آن برسد ايذا يابد و به دفع آن تحريك نمايد و گاهى از ضعف بود كه ماسكه را به هم رسد . و چون بعد زلق معده و امعا و ملاست آن آروغ ترش حادث شود به قول بقراط علامت جيد بود كه اين بر نهوض حرارت خامده دلالت كند چه اگر حرارت نباشد ريح نبود پس جشا نيايد . و گاهى سبب اسهال معدى و ازلاق معده امتلاى معده بود از اخلاط رديه كه به سوى آن از بدن بريزد و طعام را كه در معده بود فاسد كند و اگرچه طعام جيد الجوهر باشد و محتاج به قى شدن آن گرداند و يا به انزال آن و اگر ناحيهء عليه اقوىتر باشد به سوى آن مندفع نشود و به قى خارج نگردد بلكه به اسهال برآيد . و گاهى اسهال اين اخلاط به سبب افساد او طعام و احواج معده به سوى قذف او نباشد بلكه در آن قوتى باشد كه معده از آن كراهت كند و آن را از خود دفع كند و طعامى كه در معده بود به آن مندفع گردد و يا در نفس آن اخلاط قوت مسهله يا مزلقه يا مقطعه ساحجه باشد كه هر چه در معده بود دفع كند و بلغزاند چنان كه كثرت انصباب سودا به سوى فم معده سبب اسهال معدى مىگردد . و بدان كه نوعى از اسهال معدى است كه آن را دور البطن و اسهال دورى نامند و وى آن است كه اسهال به ادوار معلومه پديد آيد به شرطى كه در كميت غذا و در اوقات معينه تناول آن اختلاف نيفتد زيرا كه اگر در كميت غذا كم و بيشى راه يابد يا در اوقات معينه او تقديم و تأخير رود طبع بر ادوار معين نماند . و سبب آمدن اسهال برادوار آن است كه فضله در عضوى واحد چون اعور يا بطون دماغ يا قعر معده يا كبد يا طحال و يا در عضو كثير چون عروق دقاق جمع گردد به تدريج مانند مادهء حميات دائره هر گاه آن عضو ممتلى گردد از آنجا به سوى امعا مندفع شود و مستفرغ همىگردد و استدلال بر نوعيت خلط و بر عضوى كه محل آفت بود در تشخيص بيايد . نوع سوم آنكه از جگر و ماساريقا باشد و اسهال كبدى را قيام كبدى نيز گويند