تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
به عصارهء برگ كبر يا به جلاب يا به عصارهء برگ گشنيز وجع حار را و كذا عصارهء شاهسفرم و كذا رخام سفيد به سركه و كذا گاؤزبان به سكنجبين و كذا پوست شجر صفصاف كوفته به سركه و كذا طبيخ فراسيون يا عصارهء آن و يا جرم آن كوفته سه درم به سكنجبين و تضميد آن به آب گرم و كذا شرب ثوم به سكنجبين و كذا طبيخ وج و كذا زلو كلان خشك كرده و كذا سخاله من الماء به سركه و كذا جگر روباه دو مثقال به سركه يا به سكنجبين و كذا خردل و اختلاط او به طعام و كذا اسارون به سركه و كذا انجير سياه شش روز در سركه تر كرده هر روز چهار انجير خوردن و يك جرعه سركهء آن نوشيدن . و شرب و ضماد شنجار و اكل آن و كذا عصارهء لبلاب به سركه و كذا خولان هندى و كذا حلتيت طيب و كذا روغن بادام تلخ و كذا ايرسا و كذا بيخ فاشرا و كذا شيح جبلى و كذا تخم كرفس و كذا سكبينج و كذا افسنتين مطبوخ به سركه و كذا هليله سياه و كذا هليلهء كابلى و كذا خبث الحديد به سركه سوده و ضماد رامك و كذا آب برگ كبر و پيه بز و تعليق شيطرج بر گوش صاحب وجع طحال هر واحد مسكن درد سپرز است .

خاتمه : [ از امراض غريبهء ]

طبرى گويد كه از امراض غريبهء طحال اين است كه در بدن مع صحت جسم و بقاى اشتها و سلامت هضم بقاع سياه و نيلجى بدون الم مثل آثار ذرب ظاهر شود و گاهى كوچك مثل آثار قرص و دليل بر آنكه اين از طحال است سلامت سائر اعضا و عدم وجع مع اشتها و هضم است و اين آثار به سرعت زايل نشود . و چون از اين اثرى در چهره افتد به صعوبت و مدت مديد زائل گردد و چون ظهور اين علامات ابتدا كند علاجش فصد اسيلم است . و تضميد طحال به اين ضماد نمايند بگيرند زرنيخ سرخ و زرد و هر دو را باريك بسايند و به قطران بسرشند و گاهى در اين قدرى خردل سياه برى زياده مىكنند . و اگر احتمال اسهال بود به مبطوخ افيتمون كنند و اين سفوف دهند كزمازج ده درم شب يمانى سه درم اسقولوقندريون هفت درم افسنتين دو درم بيخ سوسن يك درم مغز حب المحلب ده درم راوند دو درم همه را سائيده دو چند آن شكر طبرزد آميخته دو درم به سكنجبين بزورى اگر مزاج او متحمل باشد و الا به سكنجبين ساده بدهند و غذا شورباى سكباج كه در آن كبر بسيار به لحم پخته باشند . و گاهى آب برگ عليق و برگ كبر هر دو مساوى و مثل هر دو آب انار آميخته بياشامند و بر آثار بدن به زرنيخ احمر در خون بز نر يا شراب حل كرده طلا كنند . و گاهى به سنگ سبويه و حجر فلفل به سركه طلا مىكنند و امر به دلك اين مواضع از دست مدام نمايند و چشمهء شبيه و نطرونيه در ازالهء اين آثار نافع است و از علامات زوال او و قبول علاج آن است كه در اين آثار زردى مشوب به سواد ظاهر شود . و چون اين معاينه كنند بشارت به عافيت دهند و سبب اين خون فاسد سوداوى است كه در طحال به تدريج محتقن شود بعده طبيعت آن را به طريق بحران دفعة به سوى كبد دفع كند و قوت دافعهء طحال قوى و قوت كبد ضعيف گردد پس اين خون حار فاسد سوداوى همه در جگر و رگ‌هاى آن حاصل شود و كبد به سوى عروق دفع نمايد و اعضا بدان اغتذا نكند و همواره عضوى به عضو ديگر دفع كند تا آنكه به سوى اطراف عروق دقاق و شعب خفى برسد و اين شعب به ميان جلد و لحم اندازد و مثل خون فصد و ضربه‌ها كه اجزاى لحم را نگشايد محتقن گردد و اين را جالينوس به ذكر واضح بيان نكرده . و بالجمله از اغذيه و اشربه و اطليه كه از شأن او تنقيهء طحال و تصفيهء خون باشد استعمال كنند

امراض امعا

بدان كه امعا جمع معا است كه به فارسى روده گويند و جرم امعا عصبى است و از رحم شريف‌تر از اينجا است كه امالهء مادهء امعا به طرف رحم مىكنند و در امراض امعا مهلت روا ندارند كه چون مزمن شود علاج به دير پذيرد . و مزاج امعا مانند مزاج معده است و به هر چه مقوى معده است مقوى امعا است سيما اطريفلات و در امعا هيجده مرض واقع شود يعنى اسهال و اسهال الدم و سحج و قروح امعا و زحير و مغص و نفخ و قراقر و قولنج و ايلاوس و حصر و ابطاء قيام و سرعت آن و كثرت براز و قلت آن و ديدان و دخول حيه و صدمهء شكم . اسهال بدان كه جميع اسهال بحسب سبب بر دو نوع است : يكى بادى مثل هوائى و دوائى و غذائى و خونى . دوم بدنى عموماً مثل امتلاى دورى يا غير آن از هر خلطى كه باشد و بحرانى و ذوبانى . يا خصوصاً مثل دماغى و معدى و كبدى و ماساريقى و مرارى و طحالى و معوى .

و نزد اكثر جمله اسهال سه قسم است :

غذائى و هوائى و عضوى و هر واحد را از اين اقسام ثلاثه انواع بسيار است چنانچه مفصل به قلم مىآيد .

قسم اول آنكه از اغذيه باشد و آن چهارده گونه است :

يكى آنكه به سبب قلت غذا بود كه در معدهء گرم فاسد گردد . دوم آنكه به سبب غذائى بود كه به غير اشتها و يا زياده از اشتها خورده شود . سوم آنكه به سبب غذاى لطيف سريع الاستحاله باشد كه زود فاسد گردد مثل شير و ماهى و خربزه و توت و كدو و انار . چهارم آنكه به سبب ثقل غذا باشد كه هبوط كند . پنجم آنكه به سبب غذاى لزج مزلق مثل آلو بخارا باشد كه قبل از انهضام فرو لغزد . ششم آنكه به سبب غذاى كريه الطعم باشد كه طبيعت به سبب نفرت پيش از هضم دفع سازد . و هفتم آنكه به سبب غذاى نفاخ بود كه به واسطهء توليد رياح معده بر غذا مشتمل نشود و هضم فاسد گردد . هشتم آنكه به سبب اغذيهء لذاعه مثل پياز بود . نهم آنكه به سبب اغذيهء سميه مثل فطر باشد . دهم آنكه به سبب غذاى غير حقيقى كثير الكميت قليل الغذا مثل بقول باشد . يازدهم آنكه به سبب