بلادر - اين كار را مىكند .
مقشّر :
پوستكنده .
مقعّر كبد :
قسمت زيرين كبد .
مناخر :
جمع منخر . رجوع شود به ذيل « منخر » .
منخر :
به معنى بينى و سوراخهاى بينى هر دو مذكور است .
منذر :
علامتى هشداردهنده كه پيش بينىكنندهء احوال آتيهء بيمار است و نشان اشتداد ابتلاى اوست ؛ مثلا وقتى مىگويند اين حالت منذر به فلان است يعنى پس از اين حالت و علامت ، وضع بيمار به فلان شكل مىگرايد .
منضج :
نضجدهنده . رجوع شود به ذيل « نضج » .
مولّد سوداء :
اغذيهيى كه سوداءآور هستند ؛ مانند گوشت گاو ، پنير كهنهء نمك سوده ، بادمجان ، كلهپاچه و . . .
مولّد صفراء :
اغذيهيى كه صفراءآور هستند ؛ مانند هندوانه ، خربزه و خيار كه در معدههايى كه صفراء باشد ، به صفرا تبديل مىشوند هرچند در حالت عادى ، كمكنندهء صفراء هستند .
مهبل :
فرج زنان .
ناخس :
دردى است كه صاحبش مىپندارد كه سوزن يا خار و تير در بدن او فرو مىكنند و غالبا از حدّت ابخرهء اخلاط صفراوى است .
نافض :
لرزه .
نبض عظيم :
نبضى است كه در طول و عرض و ارتفاع ، زيادتر از معتدل باشد و دلالت بر قوت روح حيوانى مىكند .
نبض قوى :
نبضى است كه انگشتان نبضگيرنده را محكم مىكوبد و گويا اينكه حركتش به درون گوشت نفوذ مىكند و دلالت بر شدت قوت روح حيوانى مىكند .
نبض منشارى :
نبضى است كه در زير دست نبض گيرنده ، چون حركت ارّه حس مىشود ؛ يعنى همان وقت كه برخى اجزاى رگ از كوبيدن انگشت مىايستد ، برخى اجزاى ديگر ، انگشتان را مىكوبند . اين نبض ، دلالت بر ورم بزرگ و گرمى در اعضاى داراى غصب و يا در شريانها دارد .
نبض موجى :
يعنى برخى اجزايش خيلى محكم مىكوبد به انگشتان گيرندهء نبض و برخى كمتر و كمتر . اين نبض ، دلالت بر شدت غلبهء رطوبت است و در امراضى چون استسقاء و ذات الريه و فالج و سكته وجود دارد .
نخوداب :
آب پختهء نخود . و اگر منظور قوهء باه باشد منظور آبى كه در آن نخود خيسانده شده باشد .
نداوت :
ترى .
نزله :
ريزش فضولات مرطوب مغز از