فاتر :
هم به معنى نيم گرم به كار رفته كه كمى گرمى بر آن غالب است و هم به معنى آب معتدل در گرمى و سردى كه كمى سردى بر آن غالب است .
فصّاد :
فصدكننده ، شخصى كه متخصص فصد كردن است .
فم معده :
دهانهء معده .
قابض :
يعنى به هم آورنده . دارويى را مىنامند كه باعث به هم آمدن اجزاى عضو مىشود ؛ مانند پوست انار و يا به .
قبض :
رجوع شود به ذيل « قابض » .
قرحه :
زخم و خراش پوستى كه كهنه شده و چركين شده باشد .
قروح :
جمع قرحه ، رجوع شود به ذيل « قرحه » .
قشعريره :
حالتى است كه در پوست و عضلات ، سرما حس شود و موى بر بدن برخاسته شود .
قضيب :
آلت تناسلى مردان .
قطن :
پنج مهره از مجموع سى و يك مهرهء ستون فقرات را شامل است كه مهرههاى بيست تا بيست و پنجم مىباشند كه مهرههاى كمر هم نام دارند .
قليه :
كبابى كه ديگى بر روى آتش مىگذارند و گوشت را به كمك جدارهء داغشدهء آن كباب كنند .
قولون :
رجوع شود به ذيل « رودههاى غلاظ » .
قىء :
اخراج مواد و اغذيهء معده را از دهان گويند كه در عرف مردم ، استفراغ مىنامند .
كاسرة الرياح :
يعنى شكننده و دفع كنندهء رياح . دارويى را مىنامند كه قوام رياح غليظهء اعضاء را به قوت حرارت و تجفيف خود رقيق ساخته و دفع كند يا به تحليل برد ؛ مانند تخم سداب .
كاويه :
يعنى داغكننده . دارويى را مىگويند كه به شدت سوزندگى و خشككنندگى خود پوست را بسوزاند و مجارى اخلاط در آن را بند كند و عضو را بكاود ؛ مانند زاج و قلقطار .
كثيف :
بافتى را كه منافذ تنگ و اجزايى متراكم را دارا باشد مىگويند .
كرب :
غم ، اندوه .
كفل :
باسن .
لعوق :
ادويهيى را گويند كه حالت غلظتى شديد گرفتهاند به نحوى كه چون آب قابل نوشيدن نيستند بلكه بايد ليسيده شوند ؛ يعنى مانند فالوده هستند .
مابض :
از رگهاى پا است كه فصد مىشود .
مبرّد :
سردىبخش . رجوع شود به ذيل « بارد » .