تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
بطريق استهزا گفت كه اينجا جن مىنمايد از آن روز روز در انجا بهزار خرابى بسر مىكنند و بسر شام بلكه پاره از روز مانده اسباب خود را از انجا برداشته جاى ديگر مىروند و صبح رونق‌افزاء آن مكان مىشوند و هرگاه كه خوش مىشوند به اين احقر مىفرمايند كه ترا همچو خود خواهم ساخت كه سعادتمند مىنمائى اللهمّ احفظنى منه و ايضا بضاعة مزجات از علم نظم دارند بلكه هيچ ندارند و اكثر مزخرفات چند كه فى الحقيقت موزون هم نمىباشد تا بمطلب و مضمون چه رسد به ظن خود موزون مىكنند چنانچه اين دو بيت از او شان‌ست
هولى رسيد و كرد بعالم بهار گل * دست نگار گير و برگير جام مل راجه اجيت سنگه در اين روز پرنشاط * خندان و خرم و شگفته بسان گل
دوم از همنفسى و همچشمى سعدى شيرازى قدس سرّه و فردوسى طوسى روح روحه و امثال ايشان مىزنند
زهره‌مردى نه و با شيرمردان در مصاف * رتبه گاهى نه در جلوه با سرو سهى
و اين از قبيل حكاية كلال و مرغ فروشست و اكثرى از اصحاب اين مرض خبر كائنات قبل از وقوع واقع واقعى مىدهد و سبب آن تعلق نفس بنفوس علويه بنا بر فراغ آن از تصرف در عالم سفلى بسبب ضعف آله و وهن تخيل بواسطهء استيلاء مرهء سودا بر دماغ‌ست و اين بر تعاكس ضوء مراياى متقابله مىنمايد و بعضى گفته‌اند كه سبب آن عدم ممانعت تخيل نفس را از اتصال عالم علويست چه هرگاه يبس بر مزاج دماغ و روح استيلاء يابد و استخدام عقل نظرى از تخيل باطل گردد و بنا بر فساد روح مزاج حس سر ضعيف گردد پس بالضرور حس بممانعت كثرت مانع تخيل نبود و تخيل قوىتر گردد و تبعيت نفس اتصالى بعالم علوى بهم رساند پس هرچه بر نفس فائض گردد متخيل شود و بحس منتقش گردد و عليل را رويت و استماع امور عجيبه كه تا حال بر صفحهء روزگار نقش نه‌بسته ميسر آيد و بعضى در سبب آن گفته كه چون بسبب استيلاء فساد بر دماغ حس ضعيف گردد و كذلك عقل از استخدام متخيله متخيله بر تركيب و تفصيل امور محفوظه و صور و معانى آنها مشغول گردد و تصرف مذكور نفس را اماده قبول غيبه كند و اين بعينه بدان ماند كه حد اوسط نفس را معد بر قبول نتيجه بعد فكر مىگرداند و بعضى را فساد بدان حد رسد كه خود را فرشته پندارد و بعضى اعلىتر از ان گمان برد و خود را حق تعالى عن ذلك علوا كبيرا ظن كند و بعضى بسبب وحشت و سوء ظن از اصدقاء گريزند و دانند كه ايشان در فكر قتل اينانند چنانچه طبرى گويد كه عيسى بن ماسويه از ملاهى دنيا كناره گرفته منفرد بنفس خود شده بدرست و مطالعهء كتب اشتغال داشت ابو ماهر از بغداد بوى نامه نوشت كه مشعر بر ترك ما هو عليه بن مشار اليه بدان اقبال نكرد بعد از ان بايامى چند قسمى از ماليخوليا بوى رو نمود كه از علمان و حيران خود ترسناك و هولناك مىبود و مىگفت كه فلان كس دوش قصد هلاك من كرد و مال مرا بغارت برد و بزرگى « 1 » از اصدقاء اين
هامش
( 1 ) اللّه عليه