كه از ادناس ؟ ؟ ؟ حبث و بخل پاك است معا حيواة و نفسى كه وى لياقة آن نفس داشته باشد بر ان فائض شود و اين حيوانات را به فارسى سپش گويند و از آنكه صفراء تلخ شديد الحرارةست و سوداء بارد يابس مضاد مزاج حيواة و خون محبوب طبيعت تولد حيوانات مذكوره از غير ماده مسطوره صورت نهبندد هذا اكنون بايد دانست كه بعض اطبا در قمقام و قمل فرق نكنند و نزد بعضى قمقام آنست كه پايها بسيار داشته باشد و فارسى وى چارپايكست و قمل آن را گويند كه كثير الارجل نباشد و بالجمله بسيار خورد سفيدرنگ را كه درين مژگان پديد آيد بتازى صيبان گويند و بزرگ اغبر و مائل بسمرة را على اختلاف القولين المذكورين قمقام و قمل نامند و آن را كه ماده وى نهاية غليظه و كثير و پايهاى آن نهاية پديد بود قروه خوانند و مولانا نفيس الملة و الدين گفته كه قمقام قسمىست از قمل كه متشبث بمسام و غائص در ان به نهجى بود كه آدمى در حين نظر كردن در ان چنان پندارد كه وى اصول شعرست كه اندكى متورم شده و از خواص اين نوعست كه چون ويرا گرم كنند يا آب گرم بدان رسيد سر بيرون آرد انتهى محصله و قمل بالضم و التشديد جمع قمله بالضم بمعنى دابه صغيره است كه هنگام لاغرى شتر با وى مىچسپد و وى از جنس كنه است مگر آنكه از ان كوچكتر بود و در بعض كتب لغة ويرا بمعنى كنه و هم بمعنى ملخ نوشتهاند و اللّه اعلم بالصّواب
قمور
بفتح اول و ثانى و سكون واو و راء مهمله لغة و اصطلاحا كلال و ضعفست كه در باصره بنا بر كثرت نظر در برف يا ديگر اشياء بسيار سفيد يا اضواء ساطعه حادث شود پس اگر قوى بود و علة مزمن شود باصره بالكل باطل شود و صاحبش مطلق اشياء را نهبيند و اگر مرض حديث العهد بود و سبب چندان قوى نبود اشياء را از قريب ببيند اما بنا بر ضعف روح باصره از بعيد نتواند دريافت و بواسطه استقرار بياض و رسوخ آن در متخيله از جهت ادامت نظر بر سفيدى هر رنگى كه بيند تخيل كند كه بر وى سفيديست هذا اكنون بايد دانست كه حدوث علت مذكوره از علت مسطوره از انست كه چيزهاى سفيد و اضواء ساطعه بسبب شدة لطافة بايمن تعطيل نور آفتاب نور چراغ را بهبندد و تفرق روح باصره گرايد و بتمادى ايام كيفية مزبوره در روح باصره راسخ و در خيال متمكن گردد و تا تدارك نكند اگرچه از نگريستن آن اشيا بازمانند اما مضرت آن باقى ماند هذا ما ؟ ؟ ؟ حراء الشيخ و بعضى وجوه ديگر هم نوشتهاند لكن از آنكه خالى از تعسف نبود ذكر آن ننمود و گاهى بسبب كثافة طبقات و انسداد مسامات ابخره محنقنه در چشم مستحيل بمواد مورمه گردد و رمد حادث شود
فصل سيزدهم در واو
مشتمل بر