كثرت پذيرفتن خود در كبد از ممر عروق قلبى بصحابة خون بر قلب مترشح شود و از بسكه ماده اين مرض چندان بسيار و با كيفيت سمية يار نباشد غشى در ان بسيار اندك و سبك باشد و معهذا حال غشى در ان حسب قلت و كثرت ماده و حدت و لينة آن مختلف و متفاوت بود
ضغاطه
بفتح اول و ثانى و الف و طاء مهمله و هاء موقوفه در اصل عبارت از ضعيف العقل و سستراى شدنست و اطبا بر حاصل بالمصدر اعنى بر ضعف عقل اطلاق مىكنند
ضغط العين
علتيست كه عليل در وسط چشم وجع شديد ضاغط دريابد و حركة عين متعسر بلكه متعذر گرايد و از خواص ويست كه چشم پيوسته پر چرك و اشك بود و موضع حدوث اين علة جليديه است و سببش آنست كه بنا بر آماسيدن حماليق يا تورم طبقات حار بر جليديهء تنگى كند و بحسب مجاورت ورم مسطور همگى جليديه يا بعض اجزاء آن منضغط شود پوشيده نماند كه وجه تسميهء اين هر سه علت از لحاظ معنى لغوى اينها پرظاهرست
فصل ششم در فا
و فيه مرض واحد
ضفدع اللسان
پوشيده نماند كه ضفدع بكسر اول و سكون ثانى و كسر دال و سكون عين مهملتين و بفتح اول و ثالث و بضم اول و فتح ثالث نيز در لغة غوكست و در عرف اطبا غدهايست سخت كه زير زبان پديد آيد و برنگ غوك ماند و لذا سمى به و بعضى در وجه تسميهء مشاكله وى برؤس ضفادع نوشتهاند و سبب اين مرض بلغم لزجست با دم غليظ كه لطيف آن بتحليل رود و از خواص ويست كه چون بزرگتر شود منع تكلم كند و باشد كه متحجر گردد قال المؤلف رحمه اللّه تعالى كان لى صديق عرض له هذا المرض و ما كان ينتفع بدواء حتى امرت بشقه فبعد الشق خرج منه حجر صلب طويل ذو خشونة على وزن ثلثة دراهم يعنى دوستى مبتلا بدين بلا بود كه به هيچ دوا منتفع نمىشد ناچار امر بشق نمودم پس سنگى دراز به وزن سه درم كه بسيار سخت و درشت بود بعد شق برآمد
فصل هفتم در لام
و فيه ايضا مرض واحد
ضلع
بفتح اول و ثانى و عين مهمله لغة و اصطلاحا اعوجاج خلقىست
فصل هشتم در ميم
و در وى يك مرضست
ضمور
بضم اول و ثانى و سكون واو و راء مهمله اصلا و عرفا عبارت از ضعف و هزالست و در هر عضو كه افتد بدان منسوب گردد چون ضمور حدقه و مانند آن
فصل نهم در نون
مشتمل بر دو مرض
ضناك
بضم اول و فتح ثانى و الف و كاف لغة و اصطلاحا على ما مر اليه الاشارة فى الزكام زكامست و صاحبش اعنى مزكوم را مضنوك گويند
ضنى
بفتح اول و ثانى و الف مقصوره على ما فى بحر الجواهر عبارت از شدت مرضست به حدى كه بدن تحليل رود و از بعض كتب لغة اطلاق