عاصر
چيزيست كه بسبب شدت قبض خود ماده و رطوبت رقيقه را كه در تجويف عضوست خارج كند مانند هليله كابلى
غرغره
چيزيست كه از قسم مايعات كه در دهن حركت دهند و تا حلق رسانند و بلع نكنند و بيندازند
غسال
چيزيست كه بسبب رطوبت و سيلان و يا بجلاى خود ماده و اجسام متشبثه سطح عضو را بشويد مانند آب
فتيله
آنچه منفتل و دراز كرده در دبر يا در قبل يا در گوش يا در بينى يا در رحم يا در جراحت دارند
فرزجه
حمولى كه مخصوص به فرج زن و رحمست
قابض
چيزيست كه مجارى عضو را تنگ كند و اجزاى آن را جمع نمايد مانند گل ارمنى
قاتل
چيزيست كه بكيفيت و صورت نوعيه خود هلاك كند
قاشر
چيزيست كه بسبب فرط جلاى خود اجزاى فاسده جلد را خارج كند يا چرك از سطح استخوان بزدايد مانند قسط
قطور
چيزى مائى كه در گوش و ديگر سوراخها چكانند
كاوى
يعنى داغدهنده چيزيست كه جلد را سوخته خشك و سخت مانند انگشت كند همچو زاك زرد
كشيف
چيزيست كه وقت تاثير حرارت غريزى اجزاى او سوى اجزاى خورد منقسم نشود و اجزاى ارضى درو غالب شود و رطوبت شديدة الممازجه بدينطور باشد كه به سهولت تفرق و تفتت را منع كند و اگر باوجود اين لزج باشد مانع خورد شدن اجزا اكثر مىشود مانند كدو
كحل
آنچه سرمهسا كرده در چشم كشند
كماد
آنچه گرم كرده بر عضو نهند هرگاه سرد شود باز گرم كرده بنهند و ان رطب بود مانند آنكه آب ادويه يا صرف آب گرم در مثانه گاو يا در شيشه پر ساخته يا پارچه در آن تر نموده بر عضو نهند يا يابس بود مانند آنكه ادويه خشك را در صره بسته بر تابه گرم كرده بر عضو نهند يا پارچه يا نمد گرم كرده برنهند
لاذع
چيزيست كه به قوت نفاذه خود اتصال عضو را در منافذ كثيره كه بانفراد خود محسوس نشوند بلكه بحملتها محسوس شوند متفرق سازد حار مانند خردل و بارد همچو سركه
لخلخه
چيزيست كه رقيق و خوشبو در شيشه كنند و حركت دهند و ببويند
لزج
چيزيست كه هرگاه هر دو طرف او كشيده شود از يكديگر منفصل و منقطع نشود و باوجود اين سهل التشكل باشد و با چيزى كه مس كند شديد الالتصاق بود مانند عسل
لطوخ
چيزيست كه از طلا غليظتر و از ضماد رقيقتر باشد