ديگر ؛ عسل بلادر « 1 » بگيرند و رشته بدان آلايند و بر ساق پاى كه مخالف خصيه باشد چهار انگشت بالا از شتالنگ « 2 » ، آن رشته بهم پيچند و بر دارند ، مقصود آنست كه عسل بلادر رشته مانند ملتصق گردد و همچنان رشته ديگر بعسل بلادر آلوده بر وسط بازوى مخالف خصيه گردانند و بعد از آن عسل مذكور بر عضو بچسپد رشته بر دارند و آن مهلت همىخواهد و همين كه رشته نهادند عسل بلادر بعضو ميچسبد بايد كه آهك يعنى ؛ چونه بالاى خط بمالند و نفعش آنست كه بلادر « 3 » احداث درم ، ننمايد و اكثر بعد چند ساعت خارش در آن محل ظاهر شود بايد كه از مغز نارجيل يعنى ؛ كهوپره آنجا بخارند و روغن مغز نارجيل بر آورده ، آنجا بمالند كه خارش دور خواهد شد از اين دوا ، ورم و سختى و درد خصيه در يك ساعت فرو مىشود مجرب است .
ديگر كه خصيه را كه اكثر رنج ميداده باشد به سبب نزول باد در آن يا به سبب تورم نفع تمام دارد ، مغز تخم بيدانجير به آب بسايند و در ظرف نقره گرم نمايند و بر خصيه طلا نمايند روزى دو سه بار كلانى خصيه دور شود و باز آيد .
باب اندر امراض كه مخصوص به زنان است
فصل در ادويه كه فرج تنگ شود و حيض آرد و بند كند و جز آن :
دوائى كه استحاضه را مفيد يعنى ؛ بر آمدن خون بسيار از رحم باز دارد :
هامش
( 1 ) - عسل البلادر : رطوبت سياهى است كه در جوف بلادر است . ( تحفه )
( 2 ) - شتالنگ : استخوان پاست كه در ميان بندگاه پا و ساق است و به عربى به آن كعب گويند .
( 3 ) - بلادر : لغت هنديست و به عربى حبّ الفهم و ثمر الفهم نامند . بار درختى است شبيه به شاهبلوط و پهن و مستدير و سياه و مغزش بنفش و در درون او مثل مغز بادام ، و شيرين و ما بين پوست و مغز او مملو از رطوبت سياه غليظ است كه عسل بلادر نامند و درخت او به قدر درخت گردكان و برگش عريض و اغبر و تندبو و خوابيدن در سايهء او باعث سكر و سبات است . ( تحفه )