تا او رفت عابد رسيد ، خواجه را آواز داد . خواجه تصوّر كرد كه چون شب بيگاه بود عابد مراجعت نموده باشد . بيرون آمد و پرسيد كه موجب برگشتن خير باشد .
عابد گفت برگشتن خطاست امانت بسپار .
خواجه دانست كه امانت به ديگرى سپرده . دست بر سر زد و گريبان چاك كرد ، واويلا و خروش برآورد ، و هنوز عيّار پيشه در آن محله بود كه غوغاى دزد از عقب او پيدا شد .
عيّار پيشه از غايت توهّم دختر را گذاشته راه گريز برداشت .
دختر ازين حال متوهّم شده حيران گرديد و غير از برگشتن چارهاى نديد . چون به در خانهء خويش آمد حال پدر و زاهد را مشاهده كرد و قضيهء گذشته را با ايشان در ميان آورد .
مقصود ازين حكايت آن است كه كار بىتأمّل كردن موجب پشيمانى است .
بيت
به آهستگى كار محكم شود * ز تعجيل ، دشوار [ و ] درهم شود
بنايى كه سازند در روزگار [ 167 ب ] * برآيد . . .
[ اينجا نسخه افتادگى دارد ]