يگانگى خداى را مسلّم است و تو به حدّ [ كمال ] رسيده و من عمر گرانمايه را به خرسندى جمال تو گذرانيده ، آرزوى آن دارم كه گلى از گلبن قامت تو بچينم و ميوهاى در باغ [ 165 ب ] زندگانى تو ببينم . لايق مواصلت و قابل مصاحبت تو چگونه كسى مىتواند بود .
دختر سر خجالت در پيش انداخت . باز كه مادرش بدين سؤال اقدام نمود .
دختر جواب گفت اى والدهء مشفقهء مهربان ، عالم را بقا و اهل عالم را وفا ممكن نيست .
بيت
نيست عالم را بقا و اهل عالم را وفا * پس همان بهتر كز اينها گوشهاى گيرد كسى
چه خوش گفت آن عارف پاكباز * در آن دم كزين عالم خاك رفت
چو كار جهان جمله آلايش است * خوش آنكس كه پاك آمد و پاك رفت
اما چون مىپرسى اولى آن است كه مرا به كس مواصلت نشود ، و اگر شود بارى درويش باشد و قدم در باديه نهاده وادى توكّل مىپيمايد و به طاعت و تقوى كه سرمايهء دولت عقبى است قيام مىنمايد . چرا كه شايد بدين ملازمت سعادت آخرت ميسّر گردد .
مادر دختر ازين سخن به غايت شادكام گرديد و قصهء گذشته به شوهر خود گفت .
پدرش نيز ازين سخن خوشدل شد .
بعد از چند روزى مادرش از عالم فانى مركب عزيمت به جهان جاودانى راند و دختر در گوشهء كاشانهء [ 166 الف ] تنهايى با غم و اندوه فراق مادر بماند .
روزى پدرش به در صومعهء عابدى گذر كرد كه نور عبادت از جبين او هويدا و صفاى مجاهده و مشاهده در چهرهء او پيدا بود ، چنانكه حق - سبحانه و تعالى - مىفرمايد
« سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ
« 1 »
»
( فتح ، 27 ) . به خود گفت آنكه دختر مرا به مصاحبت شايسته باشد اين زاهد است و قدم در صومعه نهاد و به
هامش
( 1 ) . اصل : اثرا بسجود .